تنها چیزی که به من انرژی مضاعف تا براتون بنویسم .محبت بی دریغ شماست. خدا میدونه که من این مدت که ننوشتم چقدر
ادامه مطلب ...
امروز گفتم کمی از خودم بنویسم.. کمی هم حال و روحیه م عوض بشه.
گرچه نمیدونم جدیدا چرا نمیتونم خیلی برگردم و مثلا خاطرات یک ماه پیش رو بنویسم. مثلا یه ماه پیش یه روز که از دانشگاه بر میگشتم یه دختر و پسری از دانشجوها سوار اتوبوس بودن که سوژه خنده اطرافیانشون بودن.. هی تا یه هفته میخواستم بیام ازشون بنویسم ولی وقت نمی شد. الانم هر چی فکر میکنم میبینم چیزایی که تو ذهنم بوده و میخواستم بنویسم نصف بیشترش پریده. ولی در کل هنوز اون تصویرش تو ذهنم مونده وخلاصه قصه ی جالی بود ولی حیف که از دسستون در رفت. بگذریم..
ادامه مطلب ...
امروز صبح که از خواب پا شدم، تا همین دو ساعت پیش حالم خیلی خوش بود. دو تا خبر خوب امروز شنیده بودم و برای همین حالم بسیار عالی بود ولی از دو ساعت پیش یه نفر گند زد بهش و الانم یه جوریم..