زندگی مرغی

بچه که بودم کنار خونه مون یه زمینی بود که چار تا  دیوار با یه در داشت و ما اونجا مرغ و خروس نگهداری میکردیم و یادمه که من از مرغا متنفر بودم. بعد یادمه که این مرغا ظهر که من از مدرسه بر میگشتم تو خیابون ولو بودن و فقط چلغوز میکردن، و هی قد قد میکردن.chicken

 

ادامه مطلب ...

تولد یک فرشته

امسال سه تا از دوستان وبلاگی من لذت مادر شدن رو تجربه کردند..و هر سه تا هم خدا بهشون دخترای ناز و گل هدیه کرد... اول دوست عزیزم حوا که یه پسر نازنین داشت و خداوند هدیه شو براش کامل کرد و یه دختر ناز بهش هدیه داد..بعد دوست عزیزم غریبه که اونم حدود دو ماه پیش خدا اولین فرزندش رو بهش داد و مادر یه فرشته ی نازنین شد.

 و حالا هم دوست عزیزم گلابتون بانو، که چند روز پیش برای دومین بار مادر شد، و لذت داشتن یه دختر ناز رو تجربه کرد... همین جا به گلی عزیزم تبریک میگم و براش ارزو میکنم که خداوند بهترینها رو برای همیشه ی زندگیش براش رقم بزنه ، و از خداوند برای همه ی اونایی که ارزوی مادر شدن دارند ؛ فرزندانی سالم و خوب ارزو میکنم..


خدایا متشکرم بابت این که همیشه هستی و حضور داری. این که تو خدای منی.

خدایا بی نهایت برای معجزاتی که هر روز تو زندگی خودم و دیگران شاهدش هستم ممنونم.. معجزاتی که همیشه به زیباترین شکل برای بنده هات ، کادو میفرستی..

چی دوس دارین؟

الان یک عدد مهتاب مجسمه براتون داره مینویسه.چون عین یه مجسمه نشستم و دارم تایپ میکنم.Computer

 

ادامه مطلب ...

بارانی باید ببارد، تا که رنگین کمانی برآید.

هفته ی گذشته حالم به شدت خراب بود. همه چیزو سیاه میدیدم  و فقط دلم میخواست یه جا بشینم و دستمال توالت مصرف کنم( چون دستمال کاغذی کفاف اشکامو نمیداد ) و یا دلم میخواست به زمین و زمان غر بزنم.. و دم به دم هم پاچه ی موجودات بیگناهی مثل بچه هامو میگرفتم و اگه میتونستم یه فصل سیر هم کتکشون میزدم ولی خب شکر خدا، این حال خراب من در طول سال چند بار پیش میاد..

 

ادامه مطلب ...