بچه که بودم کنار خونه مون یه زمینی بود که چار تا دیوار با یه در داشت و ما اونجا مرغ و خروس نگهداری میکردیم و یادمه که من از مرغا متنفر بودم. بعد یادمه که این مرغا ظهر که من از مدرسه بر میگشتم تو خیابون ولو بودن و فقط چلغوز میکردن، و هی قد قد میکردن.
ادامه مطلب ...
امسال سه تا از دوستان وبلاگی من لذت مادر شدن رو تجربه کردند..و هر سه تا هم خدا بهشون دخترای ناز و گل هدیه کرد... اول دوست عزیزم حوا که یه پسر نازنین داشت و خداوند هدیه شو براش کامل کرد و یه دختر ناز بهش هدیه داد..بعد دوست عزیزم غریبه که اونم حدود دو ماه پیش خدا اولین فرزندش رو بهش داد و مادر یه فرشته ی نازنین شد.
و حالا هم دوست عزیزم گلابتون بانو، که چند روز پیش برای دومین بار مادر شد، و لذت داشتن یه دختر ناز رو تجربه کرد... همین جا به گلی عزیزم تبریک میگم و براش ارزو میکنم که خداوند بهترینها رو برای همیشه ی زندگیش براش رقم بزنه ، و از خداوند برای همه ی اونایی که ارزوی مادر شدن دارند ؛ فرزندانی سالم و خوب ارزو میکنم..
خدایا متشکرم بابت این که همیشه هستی و حضور داری. این که تو خدای منی.
خدایا بی نهایت برای معجزاتی که هر روز تو زندگی خودم و دیگران شاهدش هستم ممنونم.. معجزاتی که همیشه به زیباترین شکل برای بنده هات ، کادو میفرستی..
الان یک عدد مهتاب مجسمه براتون داره مینویسه.چون عین یه مجسمه نشستم و دارم تایپ میکنم.
ادامه مطلب ...
هفته ی گذشته حالم به شدت خراب بود. همه چیزو سیاه میدیدم و فقط دلم میخواست یه جا بشینم و دستمال توالت مصرف کنم( چون دستمال کاغذی کفاف اشکامو نمیداد ) و یا دلم میخواست به زمین و زمان غر بزنم
.. و دم به دم هم پاچه ی موجودات بیگناهی مثل بچه هامو میگرفتم و اگه میتونستم یه فصل سیر هم کتکشون میزدم
ولی خب شکر خدا، این حال خراب من در طول سال چند بار پیش میاد..
ادامه مطلب ...