امشب یا فردا راهی مشهد هستم..
شاید دلم نمیخواست این جوری برم ولی خب همه چیزو دست خدا سپردم.
بیشتر از دو روز مشهد نمی مونم یعنی دلم هم نمیخواد بمونم.. به دلایلی!
اگه توفیق اینو داشتم که تو حرم با حضور قلب دعا کنم حتما به یادتون هستم.( قصه ی حضور قلب چیزیه که تا الان تجربه نکردم، نمیدونم چرا با این که مشتاق هستم تجربه ش کنم ولی تو دفعات معدودی که مشهد رفتم نتونستم این حس رو تجربه کنم! گرچه میدونم دلیلش فقط خودم هستم و لا غیر)
خدا کنه بتونم دست پر برگردم..
تو دعاهاتون، تو این شبهای خاص، برای من هم دعا کنید.
پی نوشت: چند وقتی هست که نت و وبلاگستان خیلی سوت و کور شده، اصلا از اون حس خاصی که قبلا بهم میداد خبری نیست، ادم دلش میگیره...
دوست بسیار عزیزم ،حوا (وبلاگ غروبهای همیشه) که تو این دنیای مجازی باهاش اشنا شدم و تو دنیای واقعی هم موفق به دیدارش شدم، چند روز پیش برای دومین بار مادر شده
...
حواجان خیلی خوشحال شدم که خدا یه دختر کوچولو بهت داده، چون کم کم که بزرگ میشه متوجه میشی داشتن دختر چه نعمت بزرگیه!!!
گرچه پسر کوچولوی نازت هم خیلی خوشگل و نانازی بود ولی الان فکر میکنم پسرت که اونقدر خوشگل بود، دخترت چقدر ناز میتونه باشه.. امیدوارم قدمش براتون پر از خیر ، شادی و برکت و رحمت باشه..
و آرزو میکنم هرکدوم از دوستانم که دلشون بچه میخواد ، خدا اونا رو به آرزوشون برسونه و لذت داشتن فرزند رو تجربه کنند...