عیدتون مبارک..

سلام

عید همه ی روزه داران مبارک

امروز برای کسانی که یک ماه اراده شون رو تقویت کردن واز خیلی چیزا چشم پوشی کردن حس خیلی خوبیه، یه حس لذت همراه با سبکی رو دارن.

تعطیلات چار روزه شروع شده واکثر مردم رفتن سفر، منم خیلی دلم  میخواست الان تو یه جای سر سبز وخنک بودم. کلا خیلی دلم هوای یه سفر رو کرده.امیدوارم به زودی موقعیتش پیش بیاد


 

 چند روزی پیش یه کتابی رو شروع کردم به خوندن، قبلا اسم نویسنده ش رو زیاد شنیده بودم ولی کتابی ازش نخونده بودم. تا این که اون دو سه روزی که اینترنت نداشتم پام رسید به کتابخونه و کتابی گرفتم با نام درمان با عرفان.

قبل تر ها وقتی سنم کمتر بود از این موضوعات خوشم نیمومد. یعنی همیشه ترجیح میدادم رمان بخونم. یعنی یادمه از وقتی چارم دبستان بودم و یواشکی  شروع کردم کتابای بابام رو که تو زیر زمین خونه مون بود بخونم با رمان شروع کردم. ( مادرم اجازه نمیداد ما کتاب بخونیم، در واقع اون کتاب خوندن رو یه کار بیخود میدونست ، ولی با این حال من همیشه راهشو پیدا میکردم، بخاطر همینم کتابای بابام تو زیر زمین بود، جایی که کمتر جلوی چشم مادرم باشه))حالا اونم چه نوع رمانی، رمانهای تاریخی مثل خواجه تاجدار که دو جلد کتاب بود که هر کدوم یه هفتصد صفحه داشتن وتاریخ کامل زندگی اغا محمد خان قاجار، کسی که سلسه قاجار رو بوجود اورد بود. هنوز دقیقا یادمه وقتی زندگی قبل تولدش رو یمخوندم ومیدیدم مادرش کی بود چه نشاطی بهم دست میداد.

بعد رفتم سراغ تیمور لنگ و و غیره.

اون زمان کتابهای ابوالقاسم پاینده رو هم تو کتابای بابام بود و یادمه که فونت درشتی دذاشت وچون تاریخ مردمانی از سرزمینم رو بیان میکرد که فاصله زمانی کمتر از صد سال باهاشون داشتم بینهایت برام جذاب بود. هنوزم با این سن و سال فکر میکنم نویسندگیش و همراه کردن مخاطبش با خودش عالی بود.

خلاصه من کتابخونی و با این جور کتابا شروع کردم. تو یه مقطعی از زندگیم شاید بیشتر از دوهزار عنوان کتاب خوندم. و بخش مهمی از سرگرمی های خاص من تو روزگاری بود که هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشتم.

بعدها که رفتم دانشگاه و بعد هم اینترنت جزو لاینفک زندگی من شد؛کتاب خوندن رو رها کردم. تا جایی که با وبلاگ دست نوشته های یک جادوگر اشنا شدم و باز رفتم سراغ کتابایی که دیدگاهمو به زندگی عوض کرد.

میتونم بگم من هرگز ادمی با تفکرات ده سال پیشم نیستم. حتی شاید به نوعی شخصیتم عوض شد. 

خلاصه زمانی که از کتابای روانشناسی فرار میکردم حالا وقتی میخونم سعی میکنم تک تک کلمات رو تو ذهنم بجوم و بازشون کنم.

البته باید اینجا بگم که من اصلا و اصلا از نویسنده ی ایرانی تو این زمینه ها کتاب نمیخونم.  و هرچی هست نویسنده ی خارجیه.

گاهی فکر میکنم کسی که نشسته این کلمات رو نوشته و افکارشو این چنین زیبا بیان کرده چه روح بزرگی داشته. فارغ از ملیت، مذهب ، رنگ و نژاد همه ی ادمها رو به یک چشم دیدن هنر بزرگی میخواد..این که اینها همین دنیا رو برای خودشون بهشت میکنن. جایی که نه دشمنی معنی داره و نه کینه  و نفرت!

حالا این همه نوشتم که بگم کتاب درمان با عرفان از وین دایر از یه سمتی به دنیا نگاه میکنه که برای من خیلی جالبه، درسته که شاید همین مطالب رو من تو کتابای راندا برن و کاترن پاندر یا نویسنده ی محبوبم لوییز هی خوندم( من کتاب شفای زندگی رو شاید بیشتر از بیست بار خوندم، طوری که الان ملکه ی ذهنمه) ولی نگاه این نویسنده هم خیلی جالبه..

این که هر مشکلی که تو زندگی ما وجود داره جوابش در درون خود ماست و هیچ کس کمکی نمیتونه به ما کمک کنه جز خودمون..

افکارما به شدت قدرت دارن، ما میتونیم رویای زندگیمون رو با افکارمون خلق کنیم. و تو این کتاب مثال جالبی میزنه.

این که شما وقتی خواب هستین و رویا میبینید . این رویا میتونه اونقدر شیرین باشه که حتی به ارضای جنسی برسین و یا اونقدر دردناک باشه که مثلا با ترس از خواب بپرین. یعنی جسم ما حتی به چیزایی که اوهام بیش نیستن واکنش نشون میده. پس اگه بتونید تو بیداری و اگاهی  رویاتون رو با ذهنتون خلق کنید  اثرش رو کائنات به شما نشون میده.

چون همه چیز تو این دنیا انرژیه..


حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم من تو زندگیم ارزوهایی داشتم که خب در زمانی که اون ارزو رو تو ذهنم بهش شاخ و برگ میدادم و خیلی واضح تجسم میکردم.برام خیلی دست نیافتنی بوده ولی چون خیلی ارزمو دوس داشتم و بهش چسبیده بودم و در عین حال یه جورایی هم رهاش کرده بودم به طرزی عجیب بهش رسیدم. یعنی این که همونقدر که ما ارزویی داریم که برامون مهمه و میخوایم بدست بیاریم همونقدر هم باید اسوده خاطر باشیم و شاید خوشبختیمون رو منوط بدست اوردنش نکنیم.

مثل این که وقتی دستمون رو توی جوی اب فرو کنیم و دستمون باز باشه بیشتر میتوینم خنکی اب رو حس کنیم. تا این که وقتی بخواهیم یه مشت از اب رو تو دستمون داشته باشم.


خداوند دنیایی با قوانین خاص افریده، بعضی هاش دیدنی هستن و به نظرم قسمت بزرگیش قوانینی هستن که ناننوشته و نامرئی هستن ولی اثرش به مراتب بیشتر از قوایننی که می بینیم هست.

این جمله رو هم نمیدونم کجا خوندم که نوشته بود: وقتی ارزویی رو از خداوند طلب میکنید، اگه ارزوی شما خواست خداوند باشه همون لحظه به شما عطا میشه و اگر خواست خداوند نباشه، چیزی معادل و همسنگ اون و یا حتی بیشتر از اون رو به شما میبخشه

روزهایتان شاد و ارزوهایتان مستجاب..


 

نظرات 10 + ارسال نظر
آفاق 7 مرداد 1393 ساعت 12:52 http://http://b-arghavani.blogfa.com/

عیدت مبارک عزیزم
ان شاالله بزودی یه سفر دلخواه بری با شوهر و بچه هات

ممنون عزیزم
امیدوارم که زودی برم روحیه م عوض بشه...

تارا 8 مرداد 1393 ساعت 01:22

عیدت مبارک مهتاب جان...
می دونی که علم روان شناسی اصیل این نظریه رو رد می کنه. البته تاثیر تلقین و فکر روی جسم خیلی زیاده. ولی روی رسیدن به آرزوها نه. و این که جسم ما هم تحت تاثیر رویاهامونه، ارتباطی به عوض شدن شرایط زندگی نداره. اگر این طور بود من الان خوشبخت ترین دختر روی کره ی زمین بودم. چون زیباترین رویاها رو تو سرم داشتم. تو هر برهه به یه شکل... همیشه هم رهاشون کردم. اما در عمل اینی شد که می بینی. فقط یکی از تخیلات من به واقعیت تبدیل شد که البته زودتر از موعدی بود که می خواستم. بعد وقتی نشستم فکر کردم دیدم دست رو دست نذاشته بودم برای رسیدن بهش. شرایط رو خودم تا حد زیادی فراهم کرده بودم. اون تخیل هم خیلی پیش پا افتاده و کوچیک بود.
بدون زحمت هیچ چیز ممکن نیست. این ها وهم و خیالاتیه که آدمو تو خلسه می بره و در نهایت چیزی رو نصیب آدم نمی کنه. مال روان شناسی تجاریه. نه علم روان شناسی که فروید و یونگ و امثال اون ها در موردش حرف می زنن.
نمی خوام تو دلت رو خالی کنم. اما مثبت اندیشی با این چیزهایی که تو این کتاب ها می نویسن فرق داره. یه خورده فکر کنی موارد خیلی زیادی رو تو زندگی خودت و اطرافیانت پیدا می کنی که این مساله رو نقض می کنن. بدون تلاش هیچی امکان پذیر نیست. حتی معجزه هم به کسانی تعلق می گیره که تلاشی کرده باشند.

عید تو هم مبارک تاراجان . خب پس من میرم در این زمینه هم مطالعه میکنم.من کاملا موافقم که باید برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم ولی گاهی ما تلاش مون از سمتی هست که به هدفمون نمیرسیم ولی بعدا از سمتی که اصلا به ذهنمون خطور نمیکرده به خواسته مون میرسیم. من اینو تو مورد مهاجرت خواهر شوهرم کاملا دیدم.یا تاثیر نگرش منفی به خودمون واطرافیان تو‌سلامت جسمیمون‌کاملا تاثیر داره. ...این که بعضی چیزا به تلاش بستگی داره درش شکی نیست ولی بعضی چیزا هم ربطی به تلاش نداره.شنیدی قدیمی ها میگن از هرچی به بترسی به سرت میاد؟ یعنی این مه ادم از یه چیزی بدش هم بیاد ولی تو ذهنش همیشه تصورش کنه یا بهش شاخ وبرگ بده اون اتفاق براش میفته. یه اشنایی داشتیم همیشه نگران بچه ش بود وهمیشه میترسید یه بلایی سرش بیاد. یعنی خودش میگه من عاشق پسرم بود وهر جا میرفتم زیارت ویا دعا میخونپم دعا میکردم براش اتفاقی نیفته وخب متاسفانه پسرش تصادف کرد وفوت کرد. این خانوم جای این که برای سلامتی دعا کنه وبه چیزای خوب فکر کنه دعا میکرده اتفاقی نیفته.مسیح میگه: از سخنان تو بر تو حکم خواهد شد...

یک نفر غریبه 8 مرداد 1393 ساعت 12:12

یه دوستی داشتم می گفت خدا مراد شکم ادم رو زود می ده( دیدی وقتی دلت یه خوراکی می خواد یهو برات جور می شه؟) می گفت به خاطر اینه که دقیقا می دونی چی می خوای و واقعا از صمیم قلب می خوای...می گفت اگه همه چیز رو تو زندگی اینجوری بخوایم بهمون داده می شه

اره وقتی خواسته کاملا مشخص باشه خیلی زود بهش میرسیم، برای خواسته های شکم که قدیمی ها هم میگفتن خدا مراد شکم رو زود میده، دیدی ادم دلش یه خوراکی خوشمزه میخواد حتی طعمش میاد زیر زبونش و بزاقش هم ترشح میشه.. یعین تا این حد خواسته مون روشن و مشخصه که بدنمون بهش واکنش نشون میده..

تارا 8 مرداد 1393 ساعت 16:43

اتفاقا وقتی این کامنت رو می ذاشتم یاد خواهر شوهرت هم بودم. منتها خودت داری می گی تمام تلاشش رو کرد. من معجزه رو انکار نمی کنم. وقتی خدا دیده تلاشش رو به شدت داره می کنه، از راه درستش براش درست کرده. اون از ته دل خواسته + تلاشش رو هم کرده (ولو از راه غلط)... ولی رهاش نکرده. این طوری نبوده که بشینه از صبح تا شب خودشو تو یه کشور خارجی تصور کنه و هیچ کاری نکنه و به قول این کتاب ها «رهاش کنه». مساله ی ترس از دست دادن عزیزان هم ریشه ی روانی داره. باید حلش کرد. نمی تونی طرف رو سرزنش کنی که چرا دائم از این که بلایی سر پسرش بیاد می ترسیده. فکر و خیال های این طوری وسواس گونه اند و خود طرف نمی تونه بذاردش کنار. باید درمان بشن. مرگ پسر هم ربطی به تفکر اون خانم نداره. اگر این طور باشه من سال هاست که تهرانم و از چند سال پیش هی می ترسیدم نکنه خونواده م بلایی سرشون بیاد. الان این فکر از سرم افتاده. و نه اون موقع و نه الان، خدا رو شکر هیچ اتفاقی براشون نیفتاد. مرگ و زندگی هم دست خداست. مطمئن باش خدا این قدر بی رحم نیست که بگه خوووووب! از مرگ پسرت می ترسی؟ حالا یه کاری می کنم بمیره. تا تو باشی دیگه این قدر فکرهای بد نکنی! خدا می دونه اون فکر و خیال بیماریه... وسواسه... دست خودش نیست بدبخت. طرف به یه روان شناس می گفت از صبح تا شب همه ش می ترسم خواهر و برادرم بمیرن. خیلی نگرانم. روان شناس بهش گفته بود تو در کودکی از خواهر و برادرت متنفر بودی و آرزوی مرگشون رو می کردی و حالا این طوری خودشو نشون می ده. چون تو ضمیر ناخودآگاهت پنهان شده بوده و حالا این طوری خودشو بروز داده. فکر نکنم خدا بخواد جزای این «بیماریش» رو بده و خواهر و برادرش رو بکشه.
من اما یه نظر دیگه دارم. من به تاثیر دعا معتقدم. اما نه نسبت به کائنات. اونا خودشون آفریده ی خدا هستن و اگر خدا نظمی درونشون قرار داده، نظمشون کار خداست و این طوری نیست که خودشون کمترین قدرتی داشته باشن. ما آدم ها سال هاست داریم به طبیعت ضربه می زنیم. درخت ها رو قطع می کنیم. رودخونه ها رو آلوده می کنیم و این ها هیچ قدرتی در برابر ما ندارن. اون وقت چطور می تونن آرزوهای ما رو برآورده کنن؟ باید دعا کنیم به خواسته هامون برسیم و برای خواسته هایی که شک داریم به صلاحمون هست یا نه، از خدا بخوایم اون چه که به صلاحمونه برامون انجام بده و خواسته هایی که جای تلاش هم داره، اتفاقا باید براشون تلاش کنیم و نتیجه رو بسپریم به خدا. یعنی خدا رو وکیل خودمون قرار بدیم و به عبارت دیگه بهش توکل کنیم. فکر نکنم خدا هم دلش بخواد بنده هاش دست رو دست بذارن و فقط آرزو کنن.
جمله ی مسیح رو هم این کتاب ها به نفع خودشون مصادره کردن. نه تنها مسیج که همه ی ادیان روی سخن گفتن حساسند و در موردش حرف دارن. بله... این یعنی اگر حرف بد بزنم، خدا این دنیا یا یه دنیای دیگه جزامو می ده و اگر حرف خوب بزنم هم همین طور. حرف های خوب و بد هم اثرات تلقینی دارند؛ اما روی روح و جسم خودمون و اطرافیانمون و نه روی شرایط.
مهتاب جان مطمئن باش اگر در مورد خودت هم خوب فکر کنی موارد نقض زیادی در این باره پیدا می کنی. به نظر من تا جایی که جا داره باید تلاش و در کنارش دعا کرد و اگر دستمون بسته ست، دیگه خدا خودش می دونه و این جا فقط باید دعا کنیم و از خودش بخوایم. فقط از خودش... از هرکس یا هر چیز دیگه بخوایم شرکه. کائنات شرک مدرن امروزیه.

تارا جان شاید من بد نوشتم، تو این کتاب یا کتابایی شبیه این که خوندم هیچ کدوم نمیگن خواسته هاتون رو رها کنید. اتفاقا همه میگن تلاش کنید ولی همه متفق القول میگن که خوشبختی وشادیتون رو منوط به بدست اوردن خواسته تون نکنید. در عین که خواسته تون رو میخواهید یه جوری رها از اون باشید تا بتونید بدستش بیارید. چون وقتی ادم رو یه چیزی پافشاری میکنه مثل این که مقاومتش رو بیشتر میکنه.
عزیزم خداوند بسیار بخشنده ومهربانه، اتفاقا من خودم خیلی وقته تو ذهنم میگم خدای من بخشنده، مهربان وتوانگره. میگن هر جوری نسبت به خدا فکر کنید همون طور هم برای شما رقم میخوره ولی به نظر من بعضی چیزا جزو همون قوانین نانوشته ی خداونده، یعنی ربطی نداره شما ادم خوبی باشی یا بد، قانون براتون اتفاق میفته، این خانوم همیشه از تصادف وحشت داشت وجالب اینه که پسر ش هم که تصادف کرد وفوت کرد میگفته من از دو تا مرگ میترسم یکی خفگی ویکی تصادف.. وخب تصادف کرد.. بعضی چیزا ممکنه اونقدر از ترسمون تو ذهنمون بهش شاخ وبرگ میدیم که اتفاق میفته..
این خانوم میگفت من خیلی پسرمو دوس داشتم، و تنها چیزی که میدیدم پسرم بود ودر صورتی که یه پسر دیگه هم داشت ولی به نوعی یه ترس بیمار ونه نسبت به از دست دادن این پسرش داشت..طوری که پسرش دانشگاه شهر دور قبول شد و بخاطر ترس از جاده و تصادف اجازه ندان که بره و همین پسر تو شهر خودش تصادف کرد و مرد..
واما کائنات، به نظرم همه ی ما، جزیی از هوش نامحدود خداوند هستیم . از تک تک سلولهای ما که بدون دخالت ما به بهترین شکل کار میکنن تا طلوع وغروب خورشید و بارش باران، همه از هوشی متعالی برخوردارن واین میشه کائنات، وچون همگی هوش خالقمون رو در وجودمون داریم، شاید وقتی خواسته مون درست باشه وبه کسی ضربه نزنه، همه به نحوی در رسیدن به خواسته مون به ما کمک میکنه.. عزیزم این که ما درختان رو از بین میبریم ویا طبیعت رو الوده میکنیم به نظر همه ش به خودمون بر میگرده وبرگشته، این که تو همین اطرافمون نگاه کنیم میبینم چقدر شادیهامون کمه و ارامش تو وجودمون نیست..
ولی این که تلاش کنیم وبه خداوند توکل کنیم رو صد در صد باهات موافقم..

لوسیمی 9 مرداد 1393 ساعت 08:30

چقدر توی این چند روز تلاش کردم با گوشی کامنت بذارم اما نشد که نشد. البته حرف خاصی هم نبود ولی خب همینقدر بود که نشون میداد من بهت سرمیزنم.
حرفای تارا رو راستش بیشتر قبول میتونم بکنم چون به واقعیت نزدیکتره

مرسی عزیزم..همین که هستی وسر میزنی
خب دیدگاهها فرق داره دیگه..

چقد دوست دارم این به اشتراک گذاشتن تجربه خوندن کتابهارو
فک کنم ازون دست کتابهاست که خیلی به دلم میشینه
رفتم که بخرمش

اره کتاب خوبیه، شاید کتاب قدرت راندا برن همون تجربیات رو از یه دیدگاه دیگه گذاشته که اونم در نوع خودش خیلی دلنشینه..

عسل 9 مرداد 1393 ساعت 15:49

به نظر من چیزی که به غلط راجع به این کتابها مصطلح شده اطلاق واژه و یا رده "روانشناسی" به اونهاست. شاید در بهترین حالت بشه گفت این کتابها پیرامون تجارب "روحانی، معنوی و غیرمادی" نویسندگانشون نوشته شده اند (معادل واژه spiritual) ولی اون چیزی که بعنوان علم روانشناسی شناخته شده و در دانشگاه هم تدریس میشه و بزرگانی که دوستمون تارا نام برد، از برجستگانش هستند با این مقوله قطعن فرق می کنه.
ولی در هر صورت من به شخصه با یک جمله از تمام این مباحث بسیار بسیار موافقم و اون نقش اراده انسان در شکل گیری سرنوشتش هست. اینکه دنیایی که در اون زندگی و سیر می کنیم از درون خود ما شروع میشه و به بیرون بسط پیدا می کنه.
پاراگراف آخرت هم که میشه گفت نقطه عطف زندگی من رو در خودش خلاصه داره...

کاملا درست میگی عسل جان، شاید اسم روانشناسی اصلا واژه مناسبی براش نباشه، در کل تو ایران این کتابا رو میذارن جزو کتب روانشناسی، یعتنی دسته بندیش غلط هست..
من از چند سال پیش که این کتابارو زیاد میخونم بیشتر به رفتار خودم واطرافیانم دقت میکنم، میبینم خیلی مواردش واقعا درسته والان به این باور رسیدم که هر چیزی از خود ما شروع میشه، و دیگه برای اشتباهات زندگیم نه دنبال مقصر میگردم و نه اینقدر خودمو سرزنش میکنم که بخوام باز یه اشتباه دیگه مرتکب بشم. در کل وقتی حالم خوب باشه اتفاقات خوب هم برام زیاد میفته و یا بر عکس..

Golbarg 9 مرداد 1393 ساعت 20:02

bah bah che post e ziba va por energy ee.

مرسی گلم.. راستی گلبرگ جان جای ما هم کمی هوای خنک بخورین..اینجا که گرما گاهی ما رو بیچاره میکنه..

رها 11 مرداد 1393 ساعت 11:19

من هم با صحبت عسل موافقم...
در ضمن زندگی به من بیشتر دیدگاه تو را ثابت کرده...اینکه به هر مساله ای وسواس بیمارگونه داشته باشی بیشتر توی مسیرت برای رسیدن به اون گره میفته...فکرکنم بیشتر باید در مورد "رهاکردن" یک موضوع بحث کرد به این معنا که انسان باید برای یک مقصود، نهایت تلاشش را بکنه اما نتیجه را به کنار بذاره...این "به کنار گذاشتن" همون "رها کردن" هست و اینکه اجازه نده زندگیش توسط اون فکر تحت الشعاع قرار گرفته بشه..درمورد خدا، من به شخصه خدا را یک کلمه خاص و یک تعریف مشخص از یک وجود نمیبینم. به نظرم آفریدگار، کل مجموعه انرژی های موجود در دنیاست..به هر طرف این انرژی چه قطب منفی یا مثبت آن بیشتر گرایش داشته باشی، از اون منبع انرژی دریافت میکنی...در حقیقت چیزی به جز انرژی افکار و آینده ما را نمیسازه...و این که موضوعی که در مورد اون خانم تعریف کردی اولین موضوعی نیست که در این مورد شنیده ام

منم اعتقاد دارم هوش برتر ومتعالی خداوند تو تمام موجودات جاریست وبرای همین ممکنه تو رسیدن به هدفمون چیزایی به ما کمک کنه که اصلا فکرش هم نمیکنیم..من قسمت بیماریهای شفای زندگی رو که خوندم دیدم چقدر این مسائل رو تو خودم واطرافیانم دیدم....این که واقعا به این باور رسیدم که انتقاد؛ ترس؛ نفرت واحساس گناه بیشتر از هر چیزی ضربه میزنه و شاید مسیر زندگیمون رو عوض کنه..

مامان نوشین 11 مرداد 1393 ساعت 23:19 http://nooshin81.blogfa.com

منم زمانی عاشق کتابای تاریخی و رمان بودم ولی الان کمتر !
بند آخر مطلبتو دوست داشتم و بهم چسبید

هر سنی یه کتابی برای ادم دلنشینه..
مرسی

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.