چرند و پرند:

در راستای این که بنده بسیار حوصله م سر رفته بود و تو ذهنم هزار تا فکر وول میخورد که یکیش هم به درد نمیخورد . تصمیم گرفتم بیام اینجا و کمی چرند و پرند بنویسم. شاید که کمی حالم خوش شود..

 

 گاهی وقتا فکر میکنم یه چیزیم هست چون در دقیقه ای حالم خیلی خوشه و همون یه لحظه ی بعد خیلی غمگینم.. و دلم میخواد فقط زار بزنم.. دیروز با دخترم رفته بودم براش مانتو بخرم.. میگفت مامان کمی لبخند به جای این همه اخم هم خوبهshame on you.. تا این حد افسرده بودم..خنثی

بعضی وقتا، که اینقدر هوا خوبه و همه جا سر سبز  و قشنگه، بعضی ارزوهای خاک گرفته ی دلم خودشو از تو اون پستوها هی نشون میده و من حالم خراب میشه..whistling

وقتی هم اینجوریم فقط دلم میخواد سرمو بکنم زیر پتو و هی رویا بافی کنم تا بخوابم.. فکر کنم مغزم تو همون نوجوانی مونده و رشد نکرده.. اخه داره چهل سالم میشه(البته هنور خیلی مونده هاااااااااااااااا) ولی هنوز دوس دارم شبا زیر پتو خیالبافی کنم..خیال باطل

راستی گفتم چهل، یاد یه چیزی افتادم.. من وقتی بچه بودم هر کی میگفت من چهل سالمه من یه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ میگفتم و پیش خودم میگفتم: خب طرف دیگه دور از جونش باید بمیره.. اون زمان چهل سال برام خیلی زیاد بود.. حالا هرکی میگه چهل سالمه میگم خب تازه اول جونیشه... فکر کنید من تا این حد خودمو با زمان وفق میدم..نیشخند

یکی از کارایی که این روزا انجام میدم اینه که میرم تو یه حیاط بیست متری و هی جارو میزنم و به درخت و گل نگاه میکنممژه.. نه این که سالها تو طبقه ی بالا بودم الان داشتن حیاط هرچند کوچولو برام خیلی لذت بخشه.. کاش خدا بقیه ی چیزای دلخواهمم بهم بده هی ازش لذت ببرم..praying

اینم حیاط دوست داشتنی من :

امروز ظهر یهو رگبار گرفت، منم هی نگاه این برگهای درخت انگور میکردم و فکر میکردم ایا بچینم برای دلمه یا نه؟



زیر این نرده های سفید هم پله میخوره میره برای طبقه پایین که دو تا باغچه کوچولو داره.. الان بنفشه داره و درخت نارنج  و گل یوکا، تو دو متر باغچه ،پدر شوهرم هی گل و گیاه کاشته.... الان بنفشه ها در حال خشک شدنه.. تصمیم دارم اطلسی بکارم.. هر کاری کردم عکسی که گرفتم دراز میشد، برای همین تو یه فرصت دیگه عکساشو میذارم..







نظرات 20 + ارسال نظر
تارا 8 اردیبهشت 1393 ساعت 19:59

من یادمه کلاس چهارم بودم... یکی از پنجمی ها اومد سر کلاس و کتابشو داد دست معلممون و کتاب رو یه لحظه باز کردن و... . گرافیک و صفحه آرایی کتابشون با ما خیلی فرق داشت و من تو دلم می گفتم: وااای چقدر درس هاشون سخته و کلاس پنجمی ها دیگه خیلی بزرگ شدن و... . رفتم راهنمایی هم به سومی ها همچین حسی داشتم. دبیرستان همین طور. تو لیسانس به ارشدها و تو ارشد به دکتری ها. الان اصطلاح ترم بالایی رو از لیسانس ها می شنوم خنده م می گیره. فکر کن یه فسقلی 22 ساله ترم بالایی حساب می شه!
الان که دیدم نوشتی 40 سالگی، برای من چنین چیزی تداعی شد. قبلا سی برام زیاد بود و حالا چهل و بعد هم همین طوری این پروسه ادامه داره. ظاهرا وقتی خودمون به اون سن می رسیم می بینیم ئه...! این که چیزی نداشت...
منم از خیال پردازی خیلی خوشم میاد. اما تا می رم زیر پتو همون چند دقیقه ی اول خوابم می بره. یعنی خیال هام پایان باز دارن عین این فیلم های باکلاس. حالا شب هایی که فرداش بخوام زود بیدار شم مگه خوابم می بره!!! تا دو ساعت راحت غلت می زنم.
حیاطتون خوشگل و کوچولو بود. من عاشق اون حوض شدم. اصلا هرچی حیاطه عشق منه. هرچند توش نمی رم هیچ وقت. عین محوطه ی خیلی وسیع خوابگاه که پام بهش نمی رسه هیچ وقت.
قدر اردیبهشتو بدون. این قشنگی ها زود تموم می شه.

اره کاملا همینطوره.. من بچه بودم و مدرسه میرفتم به کلاسای بالاتر از خودم این حسو داشتم وکلاس پایین ها رو هم بچه به حساب میاوردم
مثلا یادمه تو فامیل با بچه هایی که کوچیکتر از خودم بودن دوست نمیشدم ودر عین حال با خیلی بزرگتر از خودم هم نمیتونستم صمیم بشم.. همیشه فکر مکیردم فقط باید تو همسن هام دنبال دوست بگردم..
اره ؛ هیچ ماهی به زیبایی اردیبهشت نیست.. یاد این شعر افتادم که نوبهار است در ان کوش که خوشدل باشی...
الان تو حیاط فقط بوی پیچک میاد، درو که باز میکنم عطرش منو مست میکنه..

شوریده 9 اردیبهشت 1393 ساعت 09:08 http://shorideh07.blogfa.com

خوبه حداقل به یه مقدار از آرزوهات رسیدی
خیلی خوبه آدم یه باغچه حتی کوچیک داشته باشه و به گل هاش برسه

معمولا در هر سنی دوست داریم به سن بعد برسیم و یه موقع می گیم کاش هنوز بچه بودیم و ...........

عزیزم ادمی همیشه دلش بیشتر میخواد . با این حال وقتی کمی از ارزوهات تحقق پیدا میکنن امیدوار میشی که به بقیه شون هم حتما برسی..

هاچ زنبور عسل 9 اردیبهشت 1393 ساعت 09:47

مهتاب چه قدر حیاطتتون قشنگه
منم می خواممممممممممممم
منم همش دلم می خواست از 18 سالگی نگذرم وقتی رفتم تو دهه سوم زندگیم دوست داشتم دیگه از مرز25 سالگی نگذرم رسیدم به 28 گفتم دیگه محکم نگهش میدارم نره جلوتره
نامرد زورش خیلی بیشتره از منه حالا فقط دعا دعا میکنم بتونم سر 35 سالگی نگهش دارم دیگه خیلی زیادی بزرگ میشم اونجوری

عزیزم انشالله خدا یه حیاط بیست برابر بزرگتر از این بهت بده.
وای 18 سالگی رو که نگو.. من عاشق این سن هستم.. حیف که رفت .ولی خب باید روحمو 18 سال نگه دارم.

مرمر 9 اردیبهشت 1393 ساعت 12:06

توی این فصل همش دوست دارم برم تو طبیعت جاهای بکر و قشنگ و چون خیلی امکانش نیست منم همش خیلبافی میکنم و واسه خودم تصورش میکنم نهایتا هم افسرده میشم که چرا نمیتونم برم
معلومه حیاط با صفاییه اون برگ موها هم حیفه بچین تا پیر نشدن

وای از طبیعت که نگو.. منم هی میرم عکسای طبیعت بهاری رو نگاه میکنم و هی افسوس میخورم..
دلمه که بچه های بی سلیقه م دوس ندارن.. ولی باید دست بکار بشم برای خودم حتما بپزم.

گلابتون بانو 9 اردیبهشت 1393 ساعت 12:12 http://golabatoonbanoo.blogsky.com/

چه حیاط خوشگلی. نعمت بزرگیه ها! قدرشو بدن.
اینم خیلی خوبه که خودتو با زمان وفق میدی!!!

قابل شما رو نداره... از بس تو اپارتمان زندگی کردم حیاط برام واقعا ارزشمنده..

شیدا 9 اردیبهشت 1393 ساعت 12:44

من یه زمانی مثلن مجله میخوندم توش زنی سی و دو ساله از زندگیش نوشته بود (منم پونزده شونزده ساله) فکر میکردم دارم نوشته های یه زن میانسال رو میخونم یا یادمه تو یه رمانی خوندم خانمه تو چهل سالگی عروس شده بود میگفتم وا یعنی چی مگه تو اون سن میشه لباس عروس پوشید! انگار که طرف هشتاد سالشه (حالا هشتاد سالم بشه میگم هشتاد اول جوونیه)
حیاط رو نگو که منم عاشقشم هر قدرم کوچیک باشه همینکه سبزه یعنی زنده است

منم همین حس رو داشتم.. الان میبینم همسن وسالهای ما هنوز مجرد هستن و لذت میبرن. میگم خوش به حالشون حتما ما که ازدواج کردیم زودتر پیر میشیم.. نمیدونم چرا گاهی فکر میکنم ادم مجرد پیر نمیشه..
اره منم عاشق گل و گیاه هستم.

واقعا مهتاب جون راست میگی ! منم بعضی وقتا انقدر دلم میگیره که دوست دارم ، برم خودمو یه جایی گم و گور کنم . درست مثل الان .

اره گاهی ادم دلش میخواد هیچ کسی رو نبینه وهیچ صدایی نشنوه..
ولی من در کل هر وقت تنها هستم بیشتر حال میکنم.. یعتی تنها باشم حالم خوب میشه..

رها 10 اردیبهشت 1393 ساعت 07:28

وای حوضشو ببین چقدررررر قشنگه
مهتاب آرزوهاتو بنویس میبینی که خیلیهاش به خودت بستگی داره که به نتیجه برسه همت خودتو میخواد اسمش دیگه آرزو نیست

مرسی، جات خالی الان حیاط پر شده از عطر پیچک..
درست میگی، خیلی از ارزوهام به خودم بستگی داره مثل ادامه تحصیل..
ولی بعضی چیزا هم دست من نیست با این حال من گاهی با قطعیت تمام فکر میکنم که حتما به همه شون میرسم، حتی اونایی که دست خودم نیست..

غ ــزل 10 اردیبهشت 1393 ساعت 08:26 http://life-time.blogsky.com/

مرسی مهتا جون
ممنونم که هنوزم منو یادته
بـــــــــــوس

خواهش عزیزم

مهتاب 10 اردیبهشت 1393 ساعت 12:50 http://raspinalady2.persianblog.ir/

وای خدای من! چقدر خوش به حالته با اون پیچ امین الدوله ای که از اونور دیوار پیداست!! بوش منو مست میکنه میبره به دوران کودکی و خونه قدیمیمون که یه پیچ بزرگ تمام دیوار خونه رو گرفته بود و صبح با بوی گل از خواب پا میشدم!
اطلسی هم خیلی خوشبوئه من با همه اینا خاطره دارم تمام کودکیم تداعی میشه! با اون حیاط نه چندان بزرگمون که فقط یه باغچه به ابعاد شاید 2در 3 یا شایدم کوچکتر داشت اما بابام همیشه توش گل میکاشت رز و میمون و اطلسی و پیچ امین الدوله و گل جعفری و جگر زلیخا که شبیه خرمالو بود! یادش بخیر
الان بیشتر سبزی خوردن میکاره توی باغچه و خودش رو به آبیاری و چیدنش مشغول میکنه

منم عاشق پیچک امین الدوله م، وقتی میرم روی حیاط، عطرش تمام حیاط رو پر کرده..
اره باغبونی یه سرگرمی خوبه که روح ادمو زنده میکنه.

مهتاب 10 اردیبهشت 1393 ساعت 20:20 http://raspinalady2.persianblog.ir/

طرز تهیه خورش کرفس:اول باید برگها رو جدا کنی و درشت خورد کنی و بشوری و ضدعفونی کنی و سرخ کنی بعد ساقه ها رو در اندازه های یک سانتی خورد کنی و بشوری و سرخ کنی اگه با هم سرخ کنی برگها میسوزه و دردسر میشه بعد گوشت و پیاز رو سرخ میکنی کمی رب گوجه و نمک میزنی میذاری بپزه من همه اینا رو میریزم توی زودپز که کاملا بپزه آخه اگه ساقه های کرفس سفت باشه توی قابلمه نمیپزه یک ساعت توی زودپز میپزه بعد میذارم آبش کم بشه آخر سر هم کنی نعنا خشک و گرد لیمو میزنم و چندتا جوش که خورد خاموشش میکنم و یه کاسه خورش میکشم برای خودم و معمولا با اولین قاشق میسوزم چون صبر ندارم سرد بشه!!!

عزیزم مرسی از توضیحاتت. من مغز فندقی وقتی کرفسا رو تمیز کردم برگاشو ریختم دور.. فقط یه کمی از برگا رو خشک کردم..

شیوا دالان بهشت 11 اردیبهشت 1393 ساعت 13:43

مامان من هم همش میگه کاش یه حیاط کوچیک داشتم همیشه طبقه دوم زندگی کرده و تراس داشته .
میگه دوست دارم صبح به بصبح پاشم حیاط رو بشورم و کیف کنم . الان درکش میکنم . منم حیاط دوست دارم حیاطی که گل و گیاه داشته باشه . الان هم تو آپارتمان هستیم اما همه جا سرسبزه .
منم بوی پیچک رو خیلی دوست دارم

درسته که تراس هم خیلی خوبه ولی داشتن حیاط اختصاصی یه چیز دیگه س.. من خودم روحیه م عوض میشه وقتی به گل و درخت حیاط نگاه میکنم..از الان نقشه میکشم تابستون روی ایوون بخوابیم ...
بوی پیچک که محشره.

عسل 12 اردیبهشت 1393 ساعت 00:50

به به! حیاط!
همینطوری هی دلم می خواست اون برگ مو ها رو نگاه کنم. مهتاب بچین و بزار تو فریزر و نگه دار برای زمستون و اونوقت می بینی این برگهای ظریف و ترد چه دلمه های خوشمزه ای بهت میدن!
چه پدرشوهر با حوصله و با لطافتی... منم که می دونی عاشق گل و گیاه و گلکاری ام! مهتاب می دونستی من به واژه "اطلسی" که می رسم میرم تو یه دنیای دیگه؟ اصلن واژه اش هم برام رویایی و قشنگه. کلی خوش به حالت...

عسل جان اتفاقا به همین فکر میکردم، چون یکی از کارای اشپزی من اینه که هر سال کلی برگ میذارم تو فریزر.. همین یلدای گذشته هم برای خانواده م دلمه درست کردم..
اره پدر شوهرم عاشق کشاورزیه..من خودم هم خیلی لذت میبرم به گل وگیاه اب بدم.. الان هم کارم اینه بعد نت و وبگردی میرم تو حیاط..

ع 13 اردیبهشت 1393 ساعت 08:48

سلام چه درخت انگور با حالی دارید راستش می دونید ما بچه که بودیم برگ درخت انگور ها رو که تازه در اومده بودند ببخشید مثل بز می خوردیم و از طعم ترشش چه لذتی می بردیم مخصوصا اون شاخه نازک سبز کوچولو هستا اونا دیگه واقعا محشره

راستش منم بچه بودم این برگهای انگور رو چشیدم و حقیقتش اینه امسال هم اومدم بعد سالها این مزه رو امتحان کنم ولی نمیدونم چرا هنوز نچشیده تف کردم بیرون.. شاید تو بچگی هر چیزی برامون خوشمزه و دلچسب بوده..

لیلین 13 اردیبهشت 1393 ساعت 09:16 http://lilien.blogsky.com

خوب اون فکرت که خیلی طبیعیه. حالت هم طبیعیه. هممون همینطوریم . یه کار جدیدبکن حالت تغییر کنه. منم هر وقت حالم بده زل میزنم به درختا و هی توی سبزی اونا غرق میشم.

من بعضی وقتا به جای اینکه کاری کنم حالم بهتر بشه، گریه هم میکنم بدتر میشم..انگار میخوام خودمو خالی کنم

مهتاب 14 اردیبهشت 1393 ساعت 05:29

عجب جنایتی کردی در حق برگهای کرفس!!!

اره متاسفانه
ولی خب دفعه بعدی با ناز وکرشمه میذارمشون تو فریزر

Golbarg 14 اردیبهشت 1393 ساعت 21:31

bah bah che hayate sabz va zibayi. delam khast.

عزیزم سبزی اینجا پیش جایی که تو هستی هیچه..اینچا کم کم هوا اونقدر گرم میشه که فقط باید زیر کولر بود

بهار(spring) 15 اردیبهشت 1393 ساعت 13:00

منم با اینکه ۳۰ سالمه ،هنوز خیالبافی رو دوست :-D
جونم حیاط
تو باغچه چی داری؟عکسشه بزار لدفن
راستی رمز پست بالایی جدیده؟!!واسه من باز نشد : :-(

خیالبافی گاهی خیلی لذت بخشه
تو باغچه هم گل وگیاه
پست بالا مخاطب خاص داره

Golbarg 16 اردیبهشت 1393 ساعت 00:53

midooni tooye Toronto alan 7 mahe ke ma hatta yek barg nadidim. oonja hava garm shode vali inja hanooz enghadr sarde ke hatta derakhta javoone ham nazadan. darigh az yek gol ya barg ke adam hes kone bahar shode. mibini? avaye dohol shenidan az door khosh ast.

خب من که تا الان تورنتو نیومدم . ولی با توصیخات تو میتونم تصور کنم که مثل شهرهای نزدیک قطبه... وباید بگم خودم به شخصه اصلا نمیتونم زمستان طولانی مدت رو تحمل کنم.
راستی ایمیل منو خوندی؟

Golbarg 16 اردیبهشت 1393 ساعت 08:48

alan resid emailet azizam. mamnoonam.

خواهش میکنم

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.