آسمان اغوش سخاوتمندش رو گشود و اولین برف زمستانی صبح امروز اینجا بارید.. الان هم هوا سرد و ابری و بسیار قشنگه، ادم دلش میخواد بره تو این سرما بیرون و هوای یخ به صورتش بخوره و دماغش بی حس بشه و بعد بیاد خونه و کنار بخاری بشینه و از گرمای خونه لذت ببره..
من که عاشق این هوا هستم..واقعا که بارش برف شادی فراوانی با خودش میاره.
ماشین عزیزمون هم شنبه به اغوشمون بازگشت و مایه مسرتمون شد..
مهمونی دو شنبه شب هم عالی برگزار شد؛ از صبح زود ساعت هفت صبح مشغول شدم تا بتونم به همه ی کارام برسم، اول بادنجونایی که از شب قبل با پیاز سرخ کرده بودم گذاشتم بپزه و اماده بشه برای کشک و بادنجون.. (بنده تو پخت این غذا تبحر دارم)
چون روزا خیلی کوچیک هستن و تا بجنبی شب شده، بعد هم کمی کارای رولت مرغ رو انجام دادم .. حالا همون روز دخترم می خواست یه کتاب بخره و باید باهاش میرفتم. عین دو تا قرقی رفتیم و برگشتیم و تو راه هم کمی هم خودم خرید داشتم انجام دادم و اومدم سر بقیه ی اشپزی ..
بالاخره ساعت 6 بعد از ظهر اشپزیم و کارای تمیز کاریم تموم شد و بعد دوش گرفتم، چون فقط بوی غذا میدادم و اماده شدم برای پذیرایی..
و باید بگم بسی از پیشنهادات غذایی شما متشکرم، نمیدونستم اگه از شما بپرسم اینقدر بهم ایده ی غذایی میدین.. باید تمام ایده ها رو جا بدم تو برنامه ی غذاییمون و بزنم به دیوار اشپز خونه که هر وقت میخوام غذا درست کنم جلوی چشمم باشه..
خلاصه که مهمون اصلی کلی از غذاهام تعریف و تمجید کرد و منم سر غذا بهش گفتم : خانواده ی شوهر که تعریف نمی کنن، فقط شما تعریف میکنید..
بعد مادر شوهرم اظهار کرد که همیشه از من تعریف میکنه.. حالا خداییش این اخلاق رو تو تمام موارد داره و گاهی اونقدر تعریف میکنه که ادم سر گیجه میگیره..
البته بیشتر پشت سر ادم تعریف میکنه تا جلوی روی ادم!!!
دسر هم دو نوع درست کردم که یه نوعش که یه جور کیک پودینگی بود اصلا خورده نشد، چون مادرشوهر با خودش کیک خامه ای اورده بود و فقط یه نوشیدنی که بعد شام درست کردم
خورده شد و اونم مورد توجه قرار گرفت..
میگم چقدر روزانه نویسی سخته... من اصلا نمی تونم بشینم از یه روز خاص و کارام بنویسم..میتونم از در و دیوار و زمین و زمان واسمون بنویسم، ولی روزانه نویسی بلد نیستم.
اینم عکس بارش امروز.. از شدت ذوق داشتم پر میزدم، بعد چند سال اینجا برف بارید..
غذا نگفتی چی براشون درست کردی؟
برف!من امروز بیرون نرفتم از پنجره هم بیرون و نگاه نکردم حالا هم که تاریکه هیچی پیدا نیست.زیاد برف اومد؟نشسته الان برف؟
عزیزم برف امروز صبح بارید. اصلا روی زمین ننشست.از ساعت حدود ده تا یازده صبح بارید. خیلی قشنگ بود..
غذا هم چند مدل از خورشت، پلو و رولت مرغ با بورانی اسفناج و کشک و بادنجون و این چیزا درست کردم..
عنوان خاصی نداره مهتاب جان؟ این همه کدبانو بودی خوب. تازه من هم دوشنبه روزش و هم شبش به یادت بودم و می گفتم الان مهتاب چه سفره ای چیده.



می دونستم عالیییییی می شه مهمونیت.
دیروز این جا هم برف اومده بود. خیلی قشنگ بود.
راستی مهتاب جون یکی از شکلک هات رو اشتباهی گذاشتی. خانواده از این جا رد می شه.
خوب شد تو کامنت گذاشتی

من اینقدر امروز حوصله م سر رفته بود..
برف اینجا اصلا روی زمین ننشست ولی بارش برف خیلی قشنگ بود..
کدوم شکلک رو اشتباهی گذاشتم؟
جلوی این جمله:
البته بیشتر پشت سر ادم تعریف میکنه تا جلوی روی ادم..
اینا درگوشی حرف نمی زنن ها... دارن... وای خاک به سرم!
وای خدا

اتفاقا الان داشتم می دیدیم ، بعد چشمم افتاد به این تصویر
خدا چقدر خندیدم.. حالا حذفش می کنم..
منم کلی خندیدم به شکلکت. بد نبود که خیلی بابا. فقط ربطی به موضوعت نداشت اصلا.
من فکر کردم این شکلک یعنی اینا دارن در گوشی حرف میزنن. بعد دقت کردم دیدم دارن یه کار دیگه میکنن....
خسته نباشی عزیزم
ببینم شویدباقالی درست نکردی؟!!! اگه من دیگه بهت پیشنهاد دادم!!!
مرسی گلم.....

دیگه هر وقت باقلا پلو درست کنم یاد تو هستم..
هی میخورم یاد تو میکنم.
آره بابا سنگرو حفظ کردم. مرسی از نظرت عزیزم. جواب دادم.
اره عزیزم، خوندمش
مرسی از خودت..
خب پس بسلامتی مهمونیت بخوبی برگزار شد و کلی چشم فامیل شوهر رو با کدبانوگریت درآوردی
دلم یه برف شدید میخواد در حدی که یه هفته شهر تعطیل بشه و فقط بریم بیرون برف بازی کنیم
اینجا هم دیروز و دیشب برف بارید ولی امروز صبح آفتاب دراومد همه رو آب کرد
بله عزیزم

البته چشماشون رو در نیاوردم، چشماشون چار تا شد
عزیزم اینجا اصلا روی زمین ننشست که بخواد اب بشه ولی حداقل حسنش این بود که هوا بعد چند روز الودگی تمیز شد
آفرین به شما خانم کدبانو. خسته نباشی!
اینجا برف کم اومد اما همینم خیلی خوب بود!
ممنونم
اره ، هرچی بباره ما راضی هستیم..
من اصلا برف و بارون دوست ندارم
افسرده میشم
چرا افاق جونم؟
برف وبارون که خیلی خوبه...
مهتاب نوشته هات یه انرژی خاص داره آدمو خود به خود شاد میکنه.
خوشحالم مهمونیت خوب برگذار شد.
خدا کنه اینجور باشه که تو میگی عزیزم
متشکرم
خسته نباشی عزیزم
منم روزانه نویسی برام سخته.
برف برکته و اومدنش همه رو خوشحال میکنه بچه من که از خوشی قش میکنه وقتی برف می آد.
ممنون دوست عزیزم
لیلین یادته وقتی بچه بودیم حداقل در سال چند بار برف میدیدم ولی بچه های حالا شاید اصلا برف ندیده باشن..
منم برفو دوست دارم اما بارون را برای حداکثر یکساعت
اتفاقا از علایق من اینه زیر بارون وبرف قدم بزنم.
حس خیلی خوبی بهم میده..
پریشب با گوشی اومدم کلی نوشتم ولی ارسال نشد برات
من عاشق برفم اما متاسفانه اینجا فقط سرد و خشکه و هیچ برف وبارونی نمیاد
خداروشکر که باز شماها روی سپید برف رو دیدید
عزیزم هوای اصفهان هم سرد وخشکه.
این برف حداقل بعد 4 سال بارید.ولی کلاً بارش زیبایی بود.. انگار روی سرت پنبه میریختن..
واقعاً وقتی یه عزیز سفر کرده برمیگرده چقدر آدم شاد میشه، حستو درک میکنم
رفته بودم منزل پدری و اونجا هم برف بارید، دخترک از ذوق نمیدونست چیکار کنه، دلم براش کباب شد، بچه ام برف ندیده است خوب
خوشحالم که مهمونیت خوب بود، بعضیا هم اینجورین دیگه فکر میکنن اگر جلوی چشم طرف تعریف کنن ممکنه دور از جون شما پررو بشه ولی واقعاً اینجوری نیست من فکر میکنم اون آدم بیشتر تشویق میشه ولی چی بگم خواهر اینا هم این مدلین دیگه، مدل تصادفی
اره خیلی حس خوبیه..
البته گاهی هم اون عزیز سفر کرده دهن ادمو سرویس میکنه
شاید این جوری باشه والا، چه میدونم
خدا رو شکر که مهمونیت خوب برگزار شده
برف و بارون نعمتند
برای ماها که خیلی وقته ندیدیم خیلی برامون جالب و با ارزششه
ممنون عزیزم
اره هر چیزی که نداشته باشیم بعدا ارزششو خوب میفهمیم.
اون خصوصی که گفتی هم امشب مینویسم بخاطر تو
کاملا مخالفم
دقیقا قبل از اینکه پاراگراف اخر داشتم فکر میکردم مهتا چقدر خوب روزانه نویسی میکنه
واقعا؟
اه هرچی به ذهنم فشار میارم چی بنویسم برای روزانه نویسی، کلمات انگار از مغزم فرار میکنن..
مهتاب جون بهت ایمیل دادم
عزیزم خوندم و جواب دادم..