نمیدونم چرا این جوری هستم؟ یه لحظه شاد شاد و خوشبین به آینده و یه لحظه انگار تمام امیدها و آرزوهام بر باد رفته..
گاهی تو مغزم ترافیکه، با این که هیچ اتفاق خاصی هم نمیفته ولی فکرم برای خودش هزار تا چرخ بیخودی تو هزار جای مختلف میزنه و بعد فقط باعث میشه سر گیجه بگیرم.
چقدر سخته ادم بخواد از روشهای مراقبه استفاده کنه.. کاش ذهنمون یه دکمه داشت وقتی قطعش میکردیم دیگه به هیچ چیزی فکر نمیکردیم..
الان که نشستم اسمون ابریه ولی خبری از بارون نیست.ولی من دلم میخواد بشینم یه دل سیر غر بزنم ...
یه ماکارونی بدمزه هم درست کردم الان روی گازه برای شام..برای این میگم بدمزه چون قارچ نداشتیم و اون ماکارونیی که داشتیم هم چیزی نبود که من میخواستم..
بهر حال گفتم همینو پختم که از خودم سلب مسئولیت کرده باشم..تا حالا تجربه کردین یه آرزویی دارین که فکر میکنید چرا براورده نمیشه ؟ بعد پیش خودتون میگین خب اگه قراره بهش نرسین کاش فکرش هم از سرتون بره بیرون.. به نظر من این که ادم همیشه در انتظارباشه خیلی سخته.. بهر حال یه جایی ادم دلش میخواد هرچی دم دستش هست بزنه در ب و داغون کنه..
الان من این جوریم..
من وقتی ازدواج کردم فکر میکردم اگه شغل همسرم خوب باشه این تضمینی هست برای این که من پولدر باشم، در واقع پول تو زندگیم برام خیلی مهم بوده و هست.ولی برای پولدار شدن به جای این که به خداوند تکیه کنم، اومدم و به بنده ی خدا تکیه کردم و خب سالها اذیت شدم.. یعنی اونقدر اذیت شدم که گاهی فکر میکنم ایا این من بودم که این رنجها رو تحمل کردم ؟ ولی خب این گذشته برای من این درس رو داشت که تمام امور زندگیم به خداوند تکیه کنم و از اون کمک بخوام، نه به شغل، نه به همسر ، نه به پدر ومادر ونه به هیچ چیزی تو این دنیا تکیه نکنم.
حالا مدتهای زیادی گذشته،خیلی چیزا رو یاد گرفتم..
ولی الان خیلی وقته دلم یه خونه ی خوب میخواد،همش در انتظارم، خونه ای که توش هستیم خیلی کوچیکه و در عین حال به خاطر این که رو براه نیست باعث شده با هیچ کس رفت و امد نداشته باشیم.یعنی این مساله روی زندگی من خیلی تاثیر گذاشته، گاهی منو تا مرز افسردگی شدید پیش میبره..
از طرف دیگه حس غریبی دارم، با این که اوضاع زندگیم خیلی بهتر از قبله ولی با این حال، نمیدونم چرا از این که همسرم برای من چیزی بخره من خوشحال نمیشم، یعنی حتی ممکنه ناراحت هم بشم، این حس رو فقط در مورد خودم دارم. البته منظورم به این نیست که اون میتونه خونه بخره و نمیخره، منظورم حتی به این که تو خرید چیزای کوچیک هم اگه برای من چیزی تهیه کنه من خوشحال نمیشم یا حتی وقتی هدیه ای میخره.. در واقع شاید اصلا خوب نباشه، ولی نمیدونم چرا این حس رو دارم و از بین نمیره؟؟
پی نوشت: امروز حالم خیلی بهتره، از دیشب کلی بارون بارید و منم عاشق این هوا هستم،ظهر هم رفتم کلی برای اشپز خونه خرید کردم تا دوباره هی غذاهای جدید بپزم(من معمولا اخر هر ماه خرید کلی میکنم)، تصمیم دارم الان هم اش رشته بپزم، چون تو این هوا خیلی میچسبه، خلاصه مطمئنم خدا با منه و کمکم میکنه مثل همیشه، پس خیلی خوشحالم...
خداوندا، خداوندا
قرارم باش و یارم باش
جهان تاریکی محض است
میترسم
کنارم باش
عزیزم آرزوهای بهترین ها رو برات دارم...
ممنون از شعر قشنگت
مهتاب جان درکت می کنم ولی تو لاک خودت نرو افسردگی میگیری.
ما خونه مون از لحاظ اندازه خوبه خوب یعنی بزرگه و حیاطم داره ولی من دوسش ندارم.خیلی هم غر میزنم در این زمینه امیدوارم خدا به هردومون یه پول قلمبه بده که خونه های جدید و بزرگتر بخریم
انشاالله
ولی واقعا داشتن یه خونه ی دلخواه تو زندگی خیلی تاثیر داره..
انگار بعضی فکر و خیالا مثل یه سامانه جریان هوایی میمونه که تو یه مسیر مشخصی از ذهن یه دوست دیگه یه جای دیگه و تو یه شرایط خیلی متفاوت تر عبور میکنه ...و تو فکرتو میبینی که داره رد میشه ..
اره خیلی وقتا همینطوره..
والا مهتاب جان در کم کاری رضا که شکی نیست که هنوز یه خونه مناسب بعد بیست سال نتونسته برای شما تامین کنه...ولی انشالله بعد این کمی بخودش بیاد و خدا هم کمک کنه اون خونه ای رو که دوست دارید بخرید...
من هروقت که تو میگی برام دعا کنید ناخودآگاه خونه تو ذهنم میاد و بیشتر در این مورد برات دعا میکنم...اگر مورد دیگه ای هم هست به علاقمندیهات اضافه کن برای دفعات بعدی یادم بمونه
نازنین گاهی فکر میکنم چون تو این همه سال من خونه میخواستم واون تو ناخواداگاه ذهنش، میخواد با من لجبازی کنه نتونستیم صاحب خونه ی خوب بشیم، در واقع انگار بر خلاف هم حرکت کردیم..
گرچه الان مدتهاست اونم دغدغه ی خونه رو داره ولی با این حال، من دیگه از خونه حرفی نمیزنم.هرچی هست توی دلمه.
حالا خونه دار که شدم از بقیه چیزایی که میخوام هم حرف میزنم..
مهتاب تو می تونی
مهتاب تومیتونی
مهتاب تومیتونی
.
جذبش کن
کاش میتونستی از ته ته دلت رضا رو ببخشی و دوتایی به این باور برسید که مال همید و باید به هم عشق بورزید
من کاملا بخشیدمش، یعنی خودم که اینجور فکر میکنم.گاهی هم فکر میکنم شاید لازمه که اونم منو ببخشه!!!
ولی این که باید جذبش کنم رو خودم هم باور دارم.. فقط باید راهشو پیدا کنم
نمی توان برگشت و آغاز خوبی داشت
ولی ...
ولی می شود تغییر مسیر داد و پایان خوبی داشت
تموم حرف من تو این جمله است
الان که نمیشه گذشته رو تغییر داد رویه زندگیت رو عوض کن
نذار این جور کرخت و بی روح باشی که هیچ چیز برات اهمیت نداشته باشه سر خودتو با چیزایی که دوست داری گرم کن وقتت رو الکی از دست نده
سعی میکنم سرم رو گرم کنم، من معمولا ادم مثبتی هستم ولی یه اخلاقی دارم وقتی به چیزی نمیرسم دلم میخواد علتش رو بفهمم، چون فکر میکنم دنیای ما دنیای علت و معلوله، هر چیزی تو این دنیا علتی داره.. و به این هم اعتقاد دارم که بزرگترین مانع ما خودمون هستیم و نه دیگران..
خصوصیت هم رسید، راست میگی اون مورد هم خیلی خوبه که ادم به همه چیز فکر کنه..
ایشالله به زودی زود به آرزوت می رسی و صاحب یه خونه خوب می شی و ما رو دعوت می کنی خونه ت
خدا از زبونت بشنوه عزیزم
همچنین تو هم صاحب خونه بشی..
سلام عزیز دلم
ببین الان خونه داری چیزی که خیلی ها میخوانش بنابراین شاکر باش. 40 شب سوره حشر رو بخون انشالا که خدا حاجت دلت رو میده. وسائل اضافه رو بریز دور براز جات باز شه. یه کم تغییر دکوراسیون بده . چیزهای کوچیک جدید ارزون بخر که برات انگیزه بشه. نوار بزار برقص بجای نشستن پشت دستگاه کامپیوتر و حرص خوردن انرژی مثبت بیار تا حالت بهتر بشه. همین که یه کمی عرقت در بیاد دیگه حالت خوبه. عزیزم زندگی سخته و چاره ایی هم نیست. بنابراین به چیزهایی که خوب شده نگاه کن.
سلام دوست قدیمی من
قبول دارم که باید شاکر باشم، چون من هیچ وقت مستاجر نبودم ودر واقع همیشه تو خونه ای بودم که اقا بالاسر نداشتم.
میدونی من عاشق رفت وامد ومهمونی هستم وچون اینجا مناسب نیست باید از این مورد صرف نظر کنم، شاید یکی از دلایلش اینه که گاهی افسردگی میگیرم..
ایشالا خونه دلخواهت رو هم میخری
همونطور که آرزوی قبولی دخترت برآورده شد اینم میشه... فراموش نکن شاید به صلاحت باشه که این آرزوت دیرتر برآورده بشه
شاید اگر قبل این صاحب خونه ای میشدی رضا هوا برش میداشت و بیشتر مغرور میشد یا شاید اون خونه رو که حاصل زندگیتون بود میداد دست یه نفر دیگه غیر تو و خرج عیاشی میکرد
همین امروزت خیلی از آرزوهات برآورده شده... دانشگاه دخترت یا عوض شدن رفتار رضا
میدونم که رضا کن فیکون نشده و شاید هنوز بدیهایی داشته باشه ولی از خیلی نظرها اوضاع امروزت از قبل بهتره... همون آرزوهای دیروزت برآورده شده
اینقدر به فکر اینده نباش... خدا رو شکر که رضا به اون درک رسیده که برات چیزایی میخره... لذتش رو ببر چرا با یادآوری گذشته و حسرت آینده حالت رو از دست میدی
من به شخصه هیچوقت فکر نمی کردم رضا اینقدر تغییر کنه
در ضمن من که مدتهاست می خونمت می بینم حال این روزهات از قبل خیلی بهتره از نوشته هات معلومه
مطمئنم روزی اینجا خبر خونه بزرگ خریدنت رو میخونم
شیدا بعضی وقتا اینجا یه چیزایی مینویسم وبعد که کامنتای شما رو میخونم میبینم که چقدر به من کمک میکنه، یکی از مزایای این خونه برای من این بود که چون جا کم داشتیم غزل میرفت تو طبقه ی پایین که مال مادر شوهرمه وخالی هست درس میخوند ودر واقع یکی از دلایل مهم قبولیش همین بود.. اتفاقا گاهی که یادم میاد میگم خدای حتما خیرش در همین بوده..(تو با کامنتت بازبرام یاداوریش کردی)
اره رضا خیلی تغییر کرده، شاید به این دلیل که من به جای این که سعی کنم اونو عوض کنم دارم سعی میکنم خودمو عوض کنم وتغییر بدم.
به این نتیجه رسیدم اگه چیزی دلخواه من نیست باید دلیلشو تو خودم پیدا کنم نه دیگری..
امیدوارم زود این خبرو اینجا بنویسم..
یادته قبلا میگفتم این وبلاگ نویسی حس خوبی به من میده؟
اگه دلت پول میخواست باید مثل دخترت زحمت میکشیدی و خانم دکتر میشدی نه خانمِ دکتر
برای لذت بردن از پول، باید درآمد از خودت میداشتی... تا اون جور که دوست داشتی خرج میکردی بی فکر و منت...
در مورد بقیه مسائل، اگر ایمان داشته باشی (که داری) مطمئ باش در هر اتفاقی حکمتی وجود داره...هر چیزی به موقعش...
خانوم دکترو خیلی خوب اومدی

اون زمان عقلم در همین حد میرسید..
مثلا دختر من که از الان فکر پول دراوردنه...
اره میدونم هر چیزی حکمتی داره، من خودم خیلی از چیزایی که یه زمانی فقط در حد ارزو بود الان بهش رسیدم..
حتما مساله ی خونه هم حل میشه..
حال این روزهای من آنچنان خوب نیست و بیشتر احساس یأس و سرخوردگی دارم
ببخش که حرفی ندارم عزیزکم
بچه ها حرفهای جالبی زدند که به درد من هم خورد
از اعماق جانم از خدا میخوام یه خونه خوب و بزرگ و دلخواه واسه خودتون بخرین.به زودی زود
مهصاد جان خودتی؟
ممنون عزیزم، امیدوارم حال تو هم خوب بشه، واقعا باید تمام سعیمون رو بکنیم که خودمون حالمون رو بهتر کنیم وگرنه هر کدوم از ما طالب چیزایی هستیم که فعلا نداریم، هرکی یه چیزی میخواد ولی کافیه یه اتفاق کوچیک بیفته تا بفهمیم چه ارامشی داشتیم وقدر نداشتیم، برات آرزوی شادیهای افزونتر و پیوسته دارم عزیزم.
آره منم گلم
ممنونم عزیزم
همه چیز برمیگرده به اعصاب و روان ادما
از بس خاطرات ناراحت کننده تو ذهنت مونده الان چیزی خوشحالت نمیکنه
منم همینجوری ام بیشتر اوقات اما اینده بچه ها منو سرپا نگه میداره
برای لینک دادن هم صاحب اختیاری خواهر
اون که آره
اگه ما بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم در واقع دنیای خودمون رو ساختیم
بچه ها هم که هرچی بزرگتر میشن ما پیرتر میشیم.
سلام
جامعه درحال گذار ازسنتی به صنعتی هستیم خوراکی صنعتی هم تاثیرمنفی دارد سعی کن به جای ماکارونی که الکل بدنرا زیادمیکندواغتشاش فکری ایجادمیکند واعصاب را به هم می ریزد چیز دیگری بخوری
درایام سرما ازغذاهای پرکالری استفاده کن بدن عفونت نگیرد مثلا عدس پلو کم کالری وسردوخشک است کناربرنج چون کم کالری وسرداست خرما بخور سبزی بخور پیاز بخور ولی ماست یا ترشی نخور اعصاب بهترمیشه فکر بهترمیشه
ممنون
حال و هوایی رو که گفتی واسه همه پیش نمیاد. من خودم نزدیک وضعیت قرمزم اینجوری میشم مثه همین الان که دارم مینویسم. صبح با صدای غرغر بابام بیدار شدم و با خودم گفتم خدایاچرا راحت نمیشم از این خونه؟
بهرحال قضیه همون سیبه کیندازی هوا هزار تا چرخ میخوره و میاد پایین ولی ما هنوز به پایین نرسیدیم هنوز داریم چرخ میخوریم و هر لحظه هم یه وری!!!
عزیزم اون وضعیت قرمز که مال همه هست ولی من هی تمرین میکنم زیاد به خودم سخت نگیرم، چون میدونم غر زدن فایده نداره ولی بعضی وقتا هم امپرم میره بالا..
حالا تا سیبه هی میچرخه ما هم باید بچرخیم ولبخند بزنیم..
سلام.من تازه وبلاگتونرو پیدا کردم.
میشه منم رمز نوشته ها تون (و وبلاگ قبلیتون) رو داشته باشم؟
سلام
براتون فرستادم..
سلام مهتاب عزیز خوشحال شدم که روحیه ات بهتر شد زیاد سخت نگیر دنیا چه خوب چه بد میگذره باید سعی کنیم از لحظه لحظه اون لذت ببریم عزیزم بهت حق میدم که از کادو شوهرت خوشحال نشی من هم رفتارشوهرم برام مهمتر بود تا کادو و پول حیف که اون قدر ندونست بهرحال بقول یکی از همکارهام از اینده که خبر نداریم واقعا نمیدونم سال دیگه ماه دیگه حتی یکساعت دیگه چه اتفاقی برامون میافته پس سعی کنیم از الان استفاده کنیم
سلام عزیزم
اره خدارشکر خوبم،یعنی بعضی وقتا میبینم بعضیا چه مسائل سختی دارن میگم خدای من هرچقدر هم تو رو شکر کنم کمه..
این که سلامتم وهزار تا نعمت دیگه دارم که هرکدومش خودش دنیا ارزش داره.. تازه به قول خودت معلوم نیس تا کی زنده باشیم؟
همینکه مثل ما خونه به دوش نیستی خودش جای شکره! انشاالله خونه ای بخری که باب میلت باشه و توش خوش باشی عزیزم
ممنون عزیزم
انشاالله تو هم صاحب خونه میشی
نظرم نبود دوباره مینویسم
من کاملا درکت میکنم مهتاب
البته الان حالم خوبه و خوشحالم الحمدالله اما خیلی دوست دارم یه جای بهتر تو یه منطقه بهتر باشم
یه چیزی بگم ؟
مهتاب چرا اینحوری شدی؟
فرق کردی
احساس میکنم از روزی که عکس گذاشتی دیگه خودت نیستی
عزیزم کاملا متوجه منظورت نمیشم
البته از زمانی که عکس گذاشتم ممکنه نتونم خیلی چیزا رو بنویسم ولی در کل حال من مدتهاست تغییر کرده..
من هی تمرین میکنم که غر نزنم و یا از کمبودها حرف نزنم، بهر حال دلم میخواد مثبت فکر کنم وگرنه اگه الان یه خونه ی خوب بهم بدن از سر ذوق تا عرش میرم..
منم این روزا اینجوریم، خوشحالم که حالت بهتر شده ولی من هنوز عین سه روز پیشم که پستت رو خوندم، مهتاب من هم اگر کسی که برام مهم نیست چیزی بهم بده واسم بی ارزشه اصلاً دادن و ندادنش توفیری نمیکنه مثل هدایای خانواده همسری و در بعضی مواقع هم هدایای خودش، با اینکه میگن هدیه دادن دلهارو به هم نزدیک میکنه ولی در مورد من و این عده که برعکسه
انگار خیلی از دوستان دل ودماغ ندارن
خب معمولا ادم هدیه رو از کسی که محبت دیده بگیره خیلی لذت بخشه..ولی خیلی ها هدیه که میدن توقع دارن جوابی هم داشته باشه!!
سلام مهتاب جون
ویندوز لپ تاپمو عوض کرده بودم با آزمون و خطا به وبلاگت رسیدم بالاخره
دلم واست تنگ شده بود.. خوبی ؟
پستت مدینه گفتی و کردی کبابم بود
می خونمت بازم هرچند خاموش
سلام

به به!! بعد مدتها..
باد امد و بوی عنبر اورد..
چقدر خوشحال میشم دوستان قدیمی رو بعد مدتها اینجا میبینم..
باشه باشه مهتاب
اشکال نداره
اصنم رمز نخواستم
اخه چیکارت کنم، هی میگی من سرم شلوغه، حالا میفرستم برات گریه نکن