فلسفه ی مرگ از نظر شخصی خودم

این پست رو میخواستم چند روز پیش بنویسم. وقتی که مهتاب سادات نوشت از مرگ بدش میاد و براش دردناکه که عزیزانشو از دست میده ، یا فلسفه شو متوجه نمیشه!!!

چیزی که مینویسم فقط نظر خودمه. ممکنه برای بعضی ها قابل قبول نباشه و یا حتی غلط باشه ولی چیزیه که بهش اعتقاد دارم:


خیلی ها به من میگن من ادم سردی هستم. 

نمیدونم ظاهرم اینو نوشون میده یا نه؟ معمولا ادمهایی که مدت طولانی باهاشون زندگی کردم یا دوست بودم این حرف رو بهم میزنن؛

 البته اگه جنبه ی تعریف از خود نداشته باشه تا حالا نشده کسی بهم بگه که فلان رفتارت برام ازار دهنده بوده یا با کسی دوست بشم و اون منو فراموش کنه.(غیر از یه مورد که در قبال یه ادم رفتار بدی داشتم و البته  رضا که خیلی اوقات از من شاکیه!!!) 

باورتون میشه الان مثلا همسایه ی 20 سال پیش بهم زنگ میزنه و حالمو میپرسه و همین برام کافیه!! 

با این حال شاید حقیقت امر این باشه که من اصولا ادمی نیستم که دلبسته ی چیزی باشم. یعنی هیچ چیزی رو طوری دوس ندارم که زندگی بدون اون برام ارزشی نداشته باشه. البته بگم از اول این طور نبودم. بعدها زندگی به من یاد داد روی موندن و داشتن هیچ چیزی اصرار نکنم، چون هر چیزی تو این دنیا یه مدت میمونه و بهتره که دلبسته کسی یا چیزی نشم.و یا این که داشتن و یا موندن ادم خاصی تو زندگیم چه بسا که برای من موجب ناراحتی باشه..

من حتی بعد مرگ پدرم هم خیلی گریه و زاری نکردم با این که خیلی دوستش داشتم، گریه م فقط در حد چند روز بود.

البته الان فکر میکنم حتی شاید اون گریه رو هم نباید میکردم. چون به این باور هستم چیزی که ما به اسم مرگ میبینیم، در واقع برای ما که تو این دنیا هستیم معنی مرگ میده و برای کسی که رفته، وارد شدن به یه مرحله ی دیگه ای از زندگی هستش و لزومی نداره چون ما هنوز به اون سفر نرفتیم و برامون ناشناخته هست گریه وزاری کنیم.

مرگ برای هر ادمی که اتفاق بیفته، ورود به مرحله ی جدید از زندگی هست، چون فکر میکنم قانون این که انرژی از بین نمیره بر تمام کائنات حکمفرماست و فقط انرژیها تغییر شکل میدن و چه بسا ورود به اون مرحله از زندگی بسی شیرین تر و دلپذیر تر باشه. مثل بچه ای که از تو شکم مادر متولد میشه. چون بر طبق اکثر باورها اعتقادی مذاهب مختلف، وقتی روح از بدن ازاد میشه چون گرفتار این قفس تن نیست، میتونه به هرجا که میخواد پرواز کنه. خودتون رو تصور کنید که بدون خستگی به هر جاکه بخواهین برین و چون اراده کنید کار انجام شده.حالا همین پرواز رو برای عزیزان از دست رفته تون تصور کنید!

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک                      چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم


شاید خیلی از ما ها ، عزیزانمون برای همیشه  میرن جایی اون طرف دنیا  زندگی میکنن که ما دیگه هرگز نمیبینمشون، ایا چون صرفا میدونیم زنده هستن همینقدر گریه و زاری میکنیم؟

مطمئنا نه!!!!

پس چرا برای سفر مرگ اینقدر شیون میکنیم؟ درسته مرگ عزیز خیلی سخته ولی با این حال شاید لازم باشه دیدمون رو عوض کنیم.

من که الان طوری محکم شدم که برای داشتن هیچ چیزی خودمو از بین نمیبرم..

تو این دنیا عاشق خیلی چیزا هستم و خیلی چیزا اونقدر برام لذت بخشه که سهم بزرگی از زندگی منه ولی اگه نداشتمشون هم سعی میکنم طوری نگاه کنم که خیلی اذیت نشم. چون این دنیا قانون انرژی بر اون حکمفرماست و وقتی ما چیزی رو از دست بدیم چیزای دیگه به جاش بدست میاریم. یا قانون جبران که هیچ چیزی تو اون دنیا خالی نمیمونه و هرچیزی که از دست بدیم چیزی دیگه رو به جاش بدست میاریم.

و یه چیزی که این روزها عمیقا بهش باور دارم اینه که: جز خداوند هیچ کس نسبت به ما مهربان تر، بخشنده تر، دلسوزتر ،تواناتر و.......... نیست، پس یادمون بمونه که خداوند برای ما بهترینها رو میخواد و  به این باور برسیم که اون طراح عالی زندگی ماست.

نظرات 29 + ارسال نظر
شاهدونه 21 فروردین 1392 ساعت 09:56

مهتاب افرین احسنت باریکلا منم با حرفات موافقم درس میگی عزیزم

مرسی عزیزم
هر بار که میرم میبینم بعضی ها برای ادمای خاصی خودشون رو از بین میبرن واقعا ناراحت میشم..

شیوا دالان بهشت 21 فروردین 1392 ساعت 10:54

من حتی وقتی به نبود پدرم فکر میکنم گریه م میگیره

امیدوارم سایه ی پدرت سالهای سال روی سرت باشه.. ولی وقتی هم نباشه خاطراتش میمونه..
باید الان که هستن قدرشون رو بدونیم وقتی از این عالم خاکی رفتند یاد بگیریم وارد مرحله ای از زندگی شدند و ما هم یه روزی میریم کنارشون..

هاچ زنبور عسل 21 فروردین 1392 ساعت 11:04 http://shm88.blogfa.com/

میدونی من بیشتر ازین ناراحت میشم که مرگ اطرافیان هرکودوم برام یه هشداره ومن نمی فهمم هشدارهایی مث قدر همدیگه رو دونستن مث خوب بودن وبد نبودن مث اینکه وقتی نوبت خودمم رسید ونامه اعمالم خالی بوداز کارهای خوب وپر بود از کارهای بد دیگه راه چاره ای ندارم خدا چرا من فقط تا دوسه روز بعد یه مرگی فکر میکنم باز دوباره یادم میره
میدونی دوروز پیش داشتم به این فکر میکردم که یکی از موهبتهای الهی ونعمتهایی که خدا بهمون داده اینه که زمان مرگمونو نمی دونیم وگرنه معلوم نبود با دونستنش چه اتفاقایی که نمی افتاد

ذات انسان فراموشکاره.
که این هم خوبه هم بد.
ولی در کل همه ی ما فکر میکنیم مرگ برای دیگران اتفاق میفته وبه قول معروف کمتر به مرگ خودمون فکر میکنیم.

مهتاب سادات 21 فروردین 1392 ساعت 11:51

من نمیفهمم ... درک نمیکنم ... حتی مطمئن باشم عزیزام جاشون خوبه و تو بهشتن بازم جدایی ازشون برام سخته ... آره من کسی رو که خیلی دوس داشته باشم زنده باشه ولی دیگه نبینمش هم همینطورم یعنی برام سخته ... کلا زیاد وابسته میشم ... یعنی فکر نبودن عزیزام منو تا حد مرگ میترسونه ... من هنوزم واسه پدرم گریه میکنم ... دلم براش تنگ شده واسه بغلش واسه بوسیدنش واسه نگاهش ... چطور این دلتنگی رو کمش کنم؟ چطور به خودم بقبولونم که مرده و نیست؟ تو بهم بگو ... بگو این خواسته هام یعنی خواستن اغوش پدر صدای پدر رو با تمام وجودم میخوام و نمیتونم بهش برسم رو چکار کنم؟

مهتاب سادات عزیزم، به نظرم هرچیزی تو این دنیا افراط وتفریطش خوب نیست. حتی محبت.. درسته این که ما به دیگران عشق داشته باشیم خوبه ولی این باید تا حدی باشه که خودمون اسیب نبینیم. اگه قرار باشه بخاطر محبتی که به دیگران داریم خودمون اذیت بشیم این دیگه عشق نیست وخود ازاریه..
من شاید نتونم تو رو درک کنم چون مثل تو نیستم..
من فکر میکنم ما باید در درجه ی اول به خودمون بیشتر اهمیت بدیم..
پدرت در کنارت نیست ولی خاطراتش رو داری.. بهر حال یه روزی در کنارش قرار میگیری..پس چرا خودتو اذیت میکنی؟
زندگی باید مسیر خودشو طی کنه....

تارا 21 فروردین 1392 ساعت 12:37 http://taranevesht1.blogfa.com

مهتاب جان همه ی این حرف ها درست و حقیقت محضه. اما عمل کردن بهش خیلی خیلی خیلی سخته. من اون دوره که برای ارشد می خوندم خیلی نگاهم به مرگ و دنیا عوض شده بود. چون کتاب های ادبیات خصوصا ادبیات عرفانی این دید رو خیلی ترویج می کنن و من هم به شدت تاثیر پذیرفته بودم. تو همون روزها زن عموم و دخترعموم دچار گازگرفتگی شدن و فوت کردن. جالبه که زن عموم خیلی به ما بدی کرد و حتی تو اون دوره با هم رابطه ای نداشتیم و من هم اصلا دوستش نداشتم. اما با این اتفاق به حدی به هم ریختم که قابل توصیف نیست. تمام اون افکار و دیدگاه ها یادم رفت و دیگه برام کوچک ترین ارزشی نداشت.
در مورد وابستگی هم می دونی... خیلی سخته. از یه طرف با کسی یا چیزی همیشه باشی و وابسته ش نشی. مثل این که بگن کنار آتیش باش ولی گرم نشو و وقتی رفتی اون طرف تر سردت نشه. آدمیزاد ذاتش اینه که به داشته هاش عادت می کنه. من همیشه با این قضیه مشکل داشته م و دارم و نمی تونم باهاش کنار بیام.

به نظرم تجربه های زندگی ادم رو میسازه.
شاید روحیات من متفاوت باشه ولی من واقعا هیچ کس رو به زور نگه نمیدارم. مثلا پسرم که 12 ساله هست. گاهی میگه کاش میتونستم برم تو یکی از مدارس شبانه روزی اروپا درس بخونم.ومن اگه این امکان برام فراهم بشه حتما این کارو میکنم. شاید هرکسی جای من باشه میگه: وای چه مادری هستی؟ ولی وقتی فکر میکنم که باید نفعشو در نظر بگیرم بر دلتنگیم غلبه میکنم.
همه ی ما کسانی رو دوس داریم وابسته میشیم ولی من به معنای واقعی میتونم دل بکنم.

زی زی 21 فروردین 1392 ساعت 13:35 http://zizi1364.blogfa.com

طرز فکر خوبی داری

ستاره 21 فروردین 1392 ساعت 14:07

خوشبحالت مهتاب...ولی من اصلا نمیتونم با این قضیه کنار بیام به هیچ عنوان........الان که دوماهه از مرگ مادرم میگذره هنوزم نتونستم با این قضیه کنار بیام......
محاله هرشب بهش فکر نکنم و با یه عالمه گریه نخوابم....

خیلی خیلی وضعیتم بدتر شده و نمیتونم دیگه ادامه بدم...

از نظر روحی خیلی داغونم....احساس تنهایی میکنم به شدت ...ینی دیگه شدم یه ادم تنها تا اخر عمرم...من و دخترم...یه خواهر دارم که بهرحال اونم برای خودش زندگی داره...برادرها هم که هیچی...همه دنبال زندگیه خودشونن...

راستی مهتاب جون من دیر رسیدم عکستو ندیدم...اگه برات امکان داره ادرس آپلودشو خصوصی بذار که ببینمت

بوووس

ستاره جان باورت میشه من گاهی به تو خیلی فکر میکنم. میدونستم چنین اتفاقی میفته. یعنی این که تو الان خیلی تنهایی. چون تو وضعیت خاصی داشتی وبه مادرت وابسته بودی. میدونم چقدر برات سخته عزیزم.
ولی شاید مرگ مادرت برای تو این درس رو داشته که جز خداوند چیزی تو این دنیا برای ما نمیمونه. میگن خدا نمیذاره که ما به کسی غیر خودش تکیه کنیم. واگه اون اتفاق بیفته اون شیئی یا شخص رو از ما میگیره تا یادمون بیاد که تنها تکیه گاه خداست.
عزیزم، مرگ هم جزیی از زندگی ماست ونه میتونیم ازش فرار کنیم ونه باهاش بجنگیم وچون قدرتی بر اون نداریم باید قبولش کنیم.پس باید تو ذهنت بپذیری که بدون مادرت هم زندگی تموم نشده و باید الان بدون اون بسازیش. اینطوری ادم قوی تری میشی و بعدها به لذت هم میرسی. میفهمی که چقدر قوی بودی وتونستی بر غمهات غلبه کنی..
زندگی من طوری بوده که الان واقعا به این درس رسیدم که فقط از خدا بخوام وفقط به اون تکیه کنم وفقط یه عشق داشته باشم واون خدا باشه.
عزیزم بخاطر تو امشب پست عکس رو دوباره میذارم وفردا صبح حذفش میکنم.

عسل 21 فروردین 1392 ساعت 15:20 http://beyondborders.blogsky.com

مهتاب چقدر جالب که فلسفه ات در مورد مرگ کاملن شبیه مامان منه... یعنی وقتی این پستت رو می خوندم انگار پای صحبتهای مامانم نشستم...
رها میگه تو شبیه مادرش هستی ولی وقتی این پستت رو خواندم فکر کردم مامان من اینو نوشته... مخصوصن که دیدم راجع به پسرت چطور فکر می کنی چون واقعن تابحال از زبان کسی غیر از مادرم اینو نشنیده بودم... جالبه که همه هم به مامان من همینو میگن... میگن تو چه مادری هستی چطور می تونی تحمل کنی بچه هات اینقدر ازت دور باشن ولی مامانم میگه وقتی می دونم برای پیشرفتشون اینطوری بهتره برام پا روی دل گذاشتن آسون میشه...

پس کلا من مامان مهتاب هستم.
میدونی عسل جان به نظرم اگه ادم اینجوری فکر کنه خیلی راحت میتونه زندگی کنه وارامش هم داشته باشه..
به نظرم هر کسی رو ادم باید بخاطر خودش دوست داشته باشه واگه به این موضوع اهمیت بدیم دیگه رفتن یا موندن کسی اذیتمون نمیکنه..
من حتی الان هم نسبت به هیچ کس نه تنفر خاصی دارم ونه محبتی که خاص که اگه اون طرف نباشه من هم نتونم زندگی کنم.

شاهدونه 21 فروردین 1392 ساعت 15:33

مهتاب به قران مجید منم به همین نتیجه تو رسیدم حرفات به ستاره درسته درسته مهتابی هم خوشگلی هم دانا میباس تورو گذاشت رو سر و حلوا حلوا کرد

عزیز دلم، فدات بشم که اینقدر به من محبت داری ولی حالا که نگاه میکنم میبینم تمام اینها درسهایی بوده که خودم تو زندگیم کلمه به کلمه یاد گرفتم وتجربه کردم. الان گاهی میگم خدیا هزار بار حمد وسپاس تو. چون منو تو شرایطی قرار دادی که یاد بگیرم.
من اگه تو یه محیط اروم زندگی میکردم شاید هیچ وقت یاد نمیگرفتم.

نازنین 21 فروردین 1392 ساعت 15:37 http://myprivatelife.blogsky.com/

بنظرم کنار اومدن با مرگ عزیزان بیشتر از همه چیز به نوع روحیه افراد بستگی داره...بعضی افراد راحت تر میتونند با این موضوع کنار بیان و بپذیرنش و بعضی سخت تر...هرچقدر هم آدم اعتقاد به زندگی پس از مرگ داشته باشه ولی راحت نیست عزیزی رو که یه دنیا خاطره باهاش داره از دست بده و بی تابی نکنه چون اون دنیا هرچی باشه یه موضوع قطعی نیست و یه باوره که فقط بعد از مرگ میفهمیم واقعیت بوده یا نه و این فرق داره با کسی که رفته یه کشور دیگه زندگی میکنه و آدم چندسال نمیبینتش ولی نهایتا میدونی صحیح و سالمه و باهاش در ارتباطی و قابلیت دیدنش هم دیر یا زود وجود داره....

نمیدونم این موضوع به اعتقاد و باورهای مذهبی بستگی داره یا نه؟
ولی مثلا تو بعضی از کشورهای مسلمان گریه و بی تابی بر مرده رو یه نوع گناه میدونن واصلا چنین کاری نمیکنن. یا حتی تو بعضی ادیان شرق اسیا، که خاکستر مرده رو نگه میدارن همیشه یه گوشه ای از خونه رو برای اون از دست رفته نگه میدارنن و بر این باور هستن که اون کنارشونه.
به نظرم میاد این بی تابی برای عزیز هم قسمتی از فرهنگ ما شده وانگار میخوایم نشون بدیم که اون طرف برای ما خیلی عزیز بوده.
شاید ما همیشه چون مرگ رو از خودمون خیلی دور میبینیم فکر میکنیم خیلی سخته.
بهر حال ما هم میمیریم و زمان دیدارمون میرسه. فقط ممکنه این دیدار خیلی دور و یا خیلی نزدیک باشه.

شوریده 21 فروردین 1392 ساعت 16:08 http://shorideh07.blogfa.com

سلام
من هم باهات موافقم
همینه
انسان از ریشه نسیان یعنی فراموشی میاد و انسان معمولا فراموشکاره که یه روز اومده و باید یه روز بره
اگه واقعا به این فکر کنیم که یه روز قراره بریم زندگیمون از این رو به اون رو میشه
نمی گم یه دفعه زاهد و ... بشیم ولی رفتارمون رو درست کنیم بدونیم کسی رو از خودمون نرنجونیم و خیلی چیزای دیگه

از دست دادن عزیزان سخت هست چون بهشون عادت کردیم ولی باید بدونیم که خودمون هم رفتنی هستیم

سلام عزیز
ما شاید در طول زندگیمون فقط چند به یاد مرگ میفتیم.اونم وقتی یا عزیزی رو از دست داده باشیم یا مرگ کسی برای دیگران درس عبرت باشه وبقیه ی اوقات انگار برای دیگران هست وبرای ما نیست.
به نظرم بهترین راه برای کنار اومدن با مرگ عزیزان همینه که فکر کنیم ما هم بهشون ملحق میشیم و این که عمرمون خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنیم تموم میشه.

نازنین 21 فروردین 1392 ساعت 16:09 http://myprivatelife.blogsky.com/

منظور من از بی تابی آداب کفن و دفن یا جیغ و داد کردن بر جنازه یا بر سر مزار نبود...منظورم همون دلتنگی و افسردگی بعد از مرگ عزیز بود که هیچ فرقی نداره دین و مسلک و کشورت چی باشه و با چه آئینی مرده ات رو دفن کرده باشی...هرجای دنیا باشی با هر آئین و دینی مرگ عزیز سخته و یکی از بحرانیترین مراحل زندگیه که توصیه میشه برای گذروندنش از جلسات تراپی استفاده کرد...
اگر میشد براحتی باهاش کنار اومد انقدر افراد بابتش ضربه نمیخوردند...البته همچنان معتقدم مقل بقیه رفتارها و واکنشها،واکنش هر کس در مقابل مرگ اطرافیانش هم به نوع و روحیه و تربیتش بستگی داره...

نازنین جان همون بی تابی کردن، روح ادمو شکننده تر میکنه. من نمیگم گریه نکنیم و لی همین گریه بیش از حد هم باعث میشه ادم نتونه این واقعیت تلخ رو بپذیره.وباهاش کنار بیاد.
بعضی ادمها شاید سالها هم نتونن این واقعیت رو نسبت به مرگ کسی قبول کنند و این خیلی بده.
من زنی رو میشناختم که بعد مرگ همسرش از شدت اسیب روحی دچار ام اس شد وطوری شد که اسایشگاه بستریش کردن و بعد ده سال فوت کرد.

به قول تو روحیات ادما متفاوته... به نوع تربیت هم خیلی بستگی داره ولی شاید این هم یه مهارته که ما باید یاد بگیریم یا مشاوره بریم که تو ایران مثل خیلی چیزا بهش اهمیتی نمیدیم..

نفس 21 فروردین 1392 ساعت 20:17 http://nazfd67.persianblog.ir

سلام
من باورهای مذهبی خیلی قوی دارم و به دنیای بعد از مرگ ایمان دارم ولی اصلا نمی تونم اینطوری فکر کنم...
من یادمه وقتی پدر بزرگ و مادربزرگم فوت کردند تا چند وقت مریض و افسرده بودم...
جدایی سخته...من اصلا نمی تونم قبول کنم... حتی وقتی به مرگ عزیزام فکر می کنم تب می کنم...
از اون هایی هستم که خیلی گریه زاری میکنم و افسرده میشم...
پدر بزرگ من چهل وپنج روز بعد فوت مامان بزرگم از غصه دق کرد...با اینکه کاملا از سلامت جسمانی بهره می برد...من پیش اونا بودم خیلی وقت ها به خاطر کار مامان و بابام... هنوزم وقتی از در بهشت زهرا وارد میشیم من اشکام سرازیر میشه تا چند ساعت بعد !
مرگ که هیچی...کافیه یکی از عزیزام مریض بشه من اشکام سرازیر میشه و افسردگی می گیرم... مثلا قبل عید یکی از دوستای صمیمیم رو دیدم گفت باباش سرطان گرفته... من هنوز جمله اون تموم نشده بود اشکام رو صورتم بود !!! بعد دوستم منو دلداری میداد می گفت چیزی نیست خوب میشه

نفس تو با چیزایی که از خودت تعریف میکنی من کم کم شک میکنم که ایا همونی بود که تو عکسات دیدم. از بس تو عکسات شیطون بودی
ولی واقعا تو خیلی احساساتی هستی . اون از بستنی دادن به دختر داییت .اینم از این اخلاقت
عزیزم چرا ناراحت میشی؟ مرگه برای ما که تو این دنیا موندیم معنی مرگ رو میده. برای کسی که رفته این یه تولد دیگه ست..شاید این جوری فکر کنی کمتر اذیت بشی. مرگ برای تمام موجودات هست و نمیشه کاریش کرد پس بهتره حداقل یواش یواش برای خودمون هضمش کنیم.

مهدیس 21 فروردین 1392 ساعت 21:18 http://soroodeyeafarinesh.blogfa.com

من دو تا عزیز که خیلی برام عزیز بودن رو در یکسال هر دو رو از دست دادم و این اولین از دست دادن عزیزان برای من بود.راحت مرگشون رو پذیرفتم البته چندروز اول اصلا گریه نکردم اصلا و فقط همکاری کردم با بقیه برای کارها و فقط یکبار برای هر کدوم اونم تنهایی گریه کردم.پدرشوهرم همیشه میگن خدا تو رو برای شرایط سخت آفریدهمیگن تو شرایطی که اطرافیانت بهم میریزن تو خوب عمل می کنی و محکمی.

خیلی خوبه که اینطوری هستی. یعنی افرین داری.

مرمر 22 فروردین 1392 ساعت 00:48

با حرفات در مورد مرگ موافقم و کاش میشد این دیدگاه رو عملا وارد زندگیمون کنیم و به مرگ مثل یک سفر نگاه کنیم

سفری که دیر یا زود برای همه ی ما اتفاق میفته و بهشون ملحق میشیم. در واقع شاید اون دنیا بسی بهتر از این دنیا باشه..

vahid 22 فروردین 1392 ساعت 02:17

مهتاب عزیزحرفات درسته ولی به نظرمیادیه کم سنگ دلی البته یه کم.آخه آدم شناسیم بدنیست حتی میتونم ازچشای آدماشخصیت کلیشونو بخونم‌‌‌[میفهمم چقدرعشق‌{رفاقت}توذاتشه]میتونی عکس نشونم بدی تابهت ثابت کنم مادرم چندوقت دیگه بایدبره واسه عمل قلب واسه همین این حرفهارونوشتم امیدوارم بهم جواب بدی واسه جواب بازم سرمیزنم آخه یاهومسنجرندارم مرسی

سنگدل نیستم. برعکس شاید مهربون هم باشم ولی یه جورایی میتونم بگم با این مساله کنار میام.
ظاهر ادما بعضی وقتا ممکنه گول زننده باشه. یعنی اون چیزی که میبینم چیزی نیست که وجود داره..
امیدوارم مادرت هم هرچه زودتر سلامتیشو بدست بیاره..

مهصاد 22 فروردین 1392 ساعت 09:15 http://parakandenevesht.blogfa.com

هرچند باهات هم عقیده ام ولی عملا نمیتونم خیلی منطقی باشم،البته هرچقدر سن بالاتر میره پذیرش این مسائل آسونتره

مهصاد کلا به این نتیجه رسیدم هر اتفاقی یه خیری درش نهفته است.باور کن الان که به این باور رسیدم خیلی ارامش دارم. در مورد مرگ هم این باور رو دارم که خداوند دلسوزتره و اگه ما عزیزی رو از دست بدیم خدا تنهامون نمیذاره و یه جوری بزرگتری به ما محبت نشون میده..
گاهی تو بعضی وبلاگها میبینم که که کسی از دست دادن یه عزیز چقدر براش سخته و شاید بعد سالها هنوز فراموش نکرده.

حوا 22 فروردین 1392 ساعت 09:54 http://taranekhane.persianblog.ir

چقدر مطلب این پستت جالب بود و چقدر دلم می خواد همه نظرات رو بخونم ولی امروز وقت نمی شه

عزیزم کامنت خصوصیت رو هم جواب دادم

عسل 22 فروردین 1392 ساعت 15:32 http://beyondborders.blogsky.com

"ظاهر ادما بعضی وقتا ممکنه گول زننده باشه. یعنی اون چیزی که میبینم چیزی نیست که وجود داره..."

چقدر باهات موافقم مهتاب...
متاسفانه اولین چیزی که آدم از یک شخص می بینه همین ظاهر هست و چه بخواهیم و چه نخواهیم روی قضاوت ما از اون شخص تاثیر می گذاره... شاید خیلی مواقع همین نگاه اول باشه که ما رو تا حدی راجع به اون شخص به خطا بندازه... ولی وقتی مدتی می گذره و منویات اون شخص رو می بینیم می فهمیم چقدر راجع بهش اشتباه فکر می کردیم و چقدر ظاهر و باطن آدمها می تونه متفاوت باشه... متفاوت مثبت یا منفی...

عسل جان وای که همه ی ماها چقدر تو زندگیمون از این بابت ضربه خوردیم.یعنی شاید اونقدر تجربه کردیم که یاد بگیریم به ظاهر نباید نگاه کرد.
البته من خودم چون تو یه شهرستان کوچیک بزرگ شدم حتی تو مدارس هم به صورت غیر مستقیم به ما اموزش میدادن که ظاهر دیگران تو خوب وبد بودنشون موثره..

هستی 22 فروردین 1392 ساعت 16:11 http://hayoo2.persianblog.ir

چقدر جالب توصیف کردی....
راستش منم همیشه محکوم به سردی هستم البته نسبت به اقای شوهر نه ولی خانواده خودم میگن تو احساس نداری
اخه از دوریشون ناراحت هستم ولی اهل خود ازاری نیستم ولی تا حالا به مرگ فکر نکرده بودم
نوشته ات ارامش داره

هستی جان، خب به نظرم اینکه ادم بتونه خودشو با دوری از دیگران عادت بده نمیشه سردی اسمش رو گذاشت ...ولی اطرافیانمون چون این مهارت رو ندارن به ما میگن سرد هستیم.

رها 22 فروردین 1392 ساعت 16:51

من زمانی که برای مهاجرت اقدام کردم، شروع کردم پیش مشاور رفتن... درک مساله دوری از خانواده ام مخصوصا" مامانم بران امکان نداشت..روزهای اول پیش مشاور فقط گریه میکردم...بعد کم کم بهتر شدم با حرفهای مشاور...بهم میگفت اگه قرار باشه بلایی سر مادرت بیاد تو بغل دستش هم باشی میاد. پس باید اصل موضوع رو بپذیری...
الان نسبت به قبل خیلی بهتر شدم در غیراینصورت نمیتونستم این دوری رو باور و تحمل کنم...اما هنوز باور مرگ عزیزانم برام غیر ممکنه و میدونم اگه یک روزی بلایی سر هر کدومشون بیاد تا مدتها بیمار میشم (که البته امیدوارم سالم باشن همیشه)
خیلی خوبه که به این نتیجه رسیده ای...البته من فکر میکنم این حست به این دلیل هم باشه که علاقه خاصی به خانواده ات یعنی مادر و پدرت نداشتی هیچوقت و زیاد از دستشون آزار دیدی

رهاجان، امیدوارم سایه ی پدر ومادرت سالهای سال روی سرت باشه.
من پدرمو خیلی دوس داشتم ولی با این حال حتی وقتی هم فوت کرد وگریه میکردم یه شب حس میکردم که روی تخت کنارمه و حتی حس میکردم برام ناراحته.بعدش سعی کردم فکر کنم اون جایی که هست خیلی راحتتره.

بعد غیر از این، من حتی غیر از مرگ، در مواردی که جدایی از یه ادم برام سخت باشه تحمل میکنم و خودمو به اب و اتیش نمیزنم. یعنی یه بار تو نوجوانیم این کارو کردم و برام درس عبرت شد که هیچ کس اونقدر مهم نیس که نبودش ادمو ویران کنه.ولی الان خیلی ها رو میبینم که تو موارد عشق و دوست داشتن نسبت به هرکسی که دوسش دارن و ازش جدا میشن به معنای واقعی داغون میشن یا نمیتونن با این مساله کنار بیان.

مامان آیلین 23 فروردین 1392 ساعت 01:53

سلام مهتاب جون سال نوت مبارک
از پست خونه تکونی به بعد نیومده بودم این ورا حالا میبینم رونمایی کردی و ...
کامنتهای پست حدس زدن رو میخوندم پیش خودم گفتم الان همه میگن چشم رنگی هستی آخه خودت اون اولا گفته بودی که بور و چشم سبزی و خوشگلللل
به منم رمز بده خب دوست دارم ببینمت
در مورد این پست هم ...
من هم مثل مهتاب ساداتم
با اینکه مرگ حقه ولی تصور از دست دادن عزیزام هم برام وحشتناکه

سلام عزیزم
عزیزم من قول داده بودم بعد تعطیلات عکس بذارم که خب گذاشتم وقرارم این بود که عکسام یه روز بمونه... با این حال دو روز کامل گذاشتم بمونه و بعد حذفشون کردم وحتی الان تو ارشیومم هم نیست..
پستشو نگه داشتم چون پر از محبت دوستان به من بود، با کامنتایی که گذاشتن ولی خود عکسا رو حذف کردم.
با این حال اگه خواستی رمزشو برات میذارم ولی چیزی توش نیست.

رها 23 فروردین 1392 ساعت 05:18

البته نظر شخصی من اینه که فکر کردن زیاد به مقوله مرگ هشدار دهنده افسردگی هست و نرمال نیست .. چیزی که من الان یاد گرفته ام. به قول اشو :
پرسش اساسی این نیست که آیا پس از مرگ هم زندگی وجود دارد یا نه. سوال اساسی اینست که آیا به واقع شما پیش از مرگ زندگی می‌کنید.

اره خب ومساله اینه که هیچ کس هم دائما به مرگ فکر نمیکنه
ولی چه جمله ی قشنگی، ما یا در حسرت دیروز هستیم یا به امید فردا، کلا از امروزمون استفاده نمیکنیم.

گندم 23 فروردین 1392 ساعت 11:43

سلام
من برای مرگش گریه نمیکنم و برای هیچ چیزه دیگه...
من فقط دلتنگش میشم و برای دلتنگیم برای اینکه دیگه نمیبینمش گریه میکنم.
همین
و شاید داشتن همین طرز تفکری که میگی کمی ارومم کنه.
اشک داده شده تا جاری بشه
من نعمتی که دارم استفاده میکنم

اشک خیلی وقتا خوبه، وقتی تو دلتنگی گریه میکنی بعدش اروم میشی..
خیلی خوبه که ادم تو لحظه از نعمت هاش استفاده کنه

مهصاد 23 فروردین 1392 ساعت 14:06 http://parakandenevesht.blogfa.com

مهتابم چقدر این پستت آرامش بخشه.هر وقت دلم میگیره میام میخونمش..

عزیزم من خیلی چیزا رو به تو مدیونم. خوت میدونی

شیدا (گناه من) 24 فروردین 1392 ساعت 11:05

منم تقریبن مثل تو هستم البته دلایلم یه کم متفاوته
مرگ حقیقتیه که بلافاصله بعد هر تولدی امکانش هست یعنی چیزیه که مطمئنیم روزی پیش میاد از طرفی یه روزی خودمون هم میمیریم پس چیزی نیست که بتونیم ازش فرار کنیم
زندگی یه دامنه داره حالا کوتاه یا بلند مهم اینه قدر لحظه های زندگی خودمون و زنده بودن اطرافیانمون رو بدونیم چون بعد از مرگ دیگه علاجی نیست

اره تا زمانی که زنده ایم زندگی کنیم و قدر داشتنی هامون رو بدونیم وبعد که مرگ رسید اینقدر خودمون رو داغون نکنیم.

[ بدون نام ] 25 فروردین 1392 ساعت 18:26 http://whoami.blogsky.com

مهتاب جون ازت خواش میکنم برای منم پست عکستو بذار عزیزم.رمز اختصاصیتم بهم بهد.من امشب دوباره سر میزنم.

عزیز دلم من عکسارو حذف کردم

سنا 7 اردیبهشت 1392 ساعت 11:47 http://sohrab8sana.blogfa.com/

مرگ کسایی که دوسشون داریم دردناکه چون دیگه نمیبینیمشون و دیگه از زندگیمون میرن ...

برای ما دردناکه ولی شاید اگه اینطور فکر کینم که اونا راحت هستن و جاشون خوبه پذیرش اون برامون راحتتر باشه.

حرفات درسته بیشتر آدما که از رفتن عزیزی شیون میکنن بیشتر واسه خودشون گریه میکنن که دیگه اون عزیز نیست! وگرنه مردن که گریه نداره ولی خود همین گریه هم تسکسنی برای این درد دوریه! من واسه فوت مادربزرگ عزیزم که به طور ناگهانی در عرض یک صبح تا ظهر از دستش دادیم فرصت گریه نداشتم از بس مثل پرستار اورژانس همه جا بودم و مراقب همه بودم مامانم از یه طرف دوتا خواهرام که تهرانن و خیلی وقت بود نتونسته بودن مادربزرگمو ببینن خاله هام که هرکدوم یه طرف بیهوش بودن اینقدر این فوت ناگهانی بود که همه شوکه بودن نمیدونم چرا من این وسط میوندار شده بودم و به همه چی رسیدگی میکردم؟! بزرگتر از من و محکمتر از من نبود؟؟!!!! تازه خبر فوت رو هم به عهده من گذاشتن که به خواهرام بگم! خلاصه که فرصت گریه نداشتم انگار داغم هوز تازه است و بعد5سال هنوز گریه ام میگیره مثل الان! دلم خیلی برای مادربزرگم تنگ شده وقتایی که خوابشو میبینم انگار دنیا رو بهم دادن سبکم خوشحالم اما باز روز از نو روزی از نو!!!

اره ما برای دل خودمون گریه میکنیم..
واقعا سخت هست که ادم عزیزی رو از دست بده و حتی بعد چند سال هم یادش ادمو ناراحت میکنه. ولی بالاخره اینم جزیی از زندگیه.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.