خیلی حوصله م سر رفته بود و نمیدونستم چیکار کنم؟ گفتم بیام اینجا کمی حرف بزنم
منتظر غزل هستم که از مدرسه بیاد، تا برم یه سری به دوست عزیزم زری بزنم و بیام. این زری عزیز یه مدت هست که کمر درد شدید گرفته و دکتر بهش گفته فعلا بیست روز استراحت مطلق داشته باش تا اگه خوب نشدی بفرستمت ام آر آی.
نمیدونم این زری چه مشکلی تو زندگیش داره که هر چند وقت یه بار یه دردی میگیره طوری که، از زندگی کردن میفته، تمام ازمایشات مربوطه رو میره و بعد میفهمه چیز ی نیست و به قول خودش مربوط به اعصابشه.
اوضاع مالی خوبی دارن و شوهری هم داره که عاشقشه، یعنی همیشه میگه دعا میکنم که زودتر از شوهرم بمیرم چون طاقت ندارم خار کف پاش بره. ولی نمیدونم چی تو زندگی ناراحتش میکنه که اینجوریه، در ظاهر امر همه چیز زندگیش سر جاشه ولی خب، خودش میگه اوایل زندگی اونقدر از مادر شوهر کشیده که تا سالها افسردگی شدید داشته و دارو مصرف میکرده و خوب نشده و حالا اینطوری رو زندگیش اثر گذاشته..(گرچه مادر شوهرش چهار سال که مرده ، ولی هنوز زری نمیتونه فراموش کنه، نمیدونم چرا بعضی ها در حق نزدیکانشون اینقدر بدی میکنند ؟ که طرف تا اخر عمرش یادش نمیره؟)
دیشب با غزل حرفم شد. ساعت 1 بیدار شدم و دیدم هنوز داره درس میخونه. در صورتی که امروز 12 ساعت کلاس داشت و هرچی بهش میگم ، جسمت نیاز به استراحت داره گوش نمیده و فقط فکر میکنه که باید درس بخونه. نه تغذیه ی درستی داره و نه خواب کافی. میترسم نزدیک کنکور کم بیاره و اونوقت مجبور باشم اخلاق خوشش رو تا یک سال دیگه تحمل کنم که بخواد برای کنکور درس بخونه..
دیشب با رضا حرف میزدم و گفتم امسال آجیل نخریم. گفت: چرا؟ گفتم یه نهضتی همه جا راه افتاده که اجیل نخریم تا کسی یاد نگیره که اگه احتکار کنه ، میتونه جیبشو پر پول کنه. گفت: همه چیز گرون شده.
گفتم همه چیز گرون شده ولی این اجیل از یه ماه پیش یهو این قیمت شده و تو جیب کشاورز و باغدار هم که نمیره و تو فامیل هم خیلی ها نمیخرن. حتی آذر میگفت: بخشنامه اومده بود که امسال اجیل نخرید.(البته من نمیدونم ، این دولت خجالت نمیکشه؟ جای این که کنترل کنه ، بخشنامه میده؟). بهر حال امیدوارم نره بخره..
دلم یه مسافرت حسابی میخواد ولی امسال تحریم سفر هستیم...
پی نوشت:
بذارین اینم اضافه کنم که من بیشتر نگران سلامتی، غزل هستم.چون غزل تو بچه های کلاسشون از لحاظ جسمی از همه ضعیف تره و هر وقت یه نفر از فامیل غزل رو بعد یه مدت میبینه میگه : این چرا اینقدر ضعیف شده.؟ یعنی اخلاق غزل طوریه که اگه حتی اگه بهش بگم اینو بخور برای سلامتیت خوبه ، بدش میاد. مگه این که واقعا اون خوراکی رو دوس داشته باشه.
درسته خیلی درس میخونه ولی اخلاقش خیلی بد شده و یه چیز دیگه هم که خیلی برای من ازار دهنده س، اینه که بی نهایت شلخته است. یعنی الان که میره تو طبقه ی پایین درس میخونه اصلا نمیشه قدم از قدم بر داشت. چند وقت یه بار میرم مرتب میکنم ولی فرداش دوباره همون آش و همون کاسه. بعد وسایلش گم میشه، عصبی میشه و خدا میدونه که چه جیغ و دادی میکنه!!!
از یه طرف بخاطر خصلت خانوادگی خاندان پدرش، این هم مثل پری فکر میکنه که من باید یه نوکر تمام وقت باشم تا ایشون بتونه کنکور بده و قبول بشه. یعنی این طرز فکرشه..
پری اونقدر هی بهش میگه که تو نفر اول کنکوری که من اعصابم میریزه بهم. فکر میکنم این باعث میشه خیلی از خودش توقع داشته باشه و استرس داره. هرچی بهش میگم کنکور هم مثل تمام ازمونهایی که میدی هست و ارامش داشته باش. میگه تو متوجه نیستی!!!
گاهی مهتاب جون حتی یه حرف تا اخر عمر اثرش روی ادم میمونه و مثل استخوان لای زخم میمونه .......
میگم شاید غزلتون اینطوری ارامش پیدا میکنه ... چیزای نشاط اور بهش بدین بخوره و ارام بخش مثل عرق بهار نارنج و گل گاو زبان البته موقع استراحت که خواب الوده نشه ......
امسال انگار همه چی تو تحریم و تورم و .... خدا رحم کنه ...
اره ، زخم بعضی حرفها خوب نمیشه ولی فکر کردن بهش فقط ارامش رو از ادم میگیره
عزیزم غزل هیچی نمیخوره. در واقع اونقدر بد اخلاق وعصبیه که فقط خدا یه ارامشی به من بده باهاش صبر کنم.
مهتاب من دلم می گیره تو راجع به غزل اینطوری حرف می زنی... خوب دلش می خواد درس بخونه و استراحت نکنه بذار بکنه گناه داره چرا اینطوری میگی که نمی خوای یک سال دیگه تحملش کنی...
به نظرم درست نیست که تو بهش چنین احساسی داری چون خواه ناخواه روی طرز برخورد و نگاهت هم اثر میذاره و اون هم حتمن می فهمه تصور مادرش نسبت بهش اینه و بدتر ازت دور میشه... اون توی سن نوجوانیه... کمی بهش آسونتر بگیر...
راستی چرا امسال تحریم سفر هستید؟
عزیزم برای من سلامتی واین که این بعضی چیزا رو بفهمه مهمتره تا مثلا یه مدرکی بگیره
میدونی سطح توقعش خیلی بالاست. میدونم فقط یکی دو تا رشته میخواد واز اون طرف تصور کن یه وزنی حدود 38 کیلو داره با یه جثه ی خیلی ضعیف وخوراک کم. میدونم اگه قبل کنکور کم بیاره بعدا میگه تو بهم نگفتی به موقع بخوابم واین حرفا.
من فکر نمیکنم این با روزی4-5 ساعت خواب تو یه سال بتونه سلامتیشو حفظ کنه.
از الان دارم تلاشمو میکنم که بفرستمش یه اردوی نوروزی تو عید که با ارامش بتونه درس بخونه. ولی شاید رفتارم اشتباهه ویا برخوردم. نمیدونم.
مهتاب ای خاک دوعالم ! بزنم تو سرت؟ خوب بزار درس بخونه همه مادرا میزنن تو سر بچه هاشون که درس بخونن! برو دو رکعت نماز شکر بخون دیوانه!! ماشاالله ماشاالله غزل چشم نخوره امیدوارم قبول بشه
میگم مهتاب تا شر این زنک جنده از زندگیت کم شده خیلی خدا را شکر رضا بهتر شده و زندگیت گرم تر شده قبول داری؟ امیدوارم هرکجا هست اونجاش سوزاک بگیره زنیکه!
شاهدونه اتفاقا همه همینو میگن، میگن خوشبحالت که غزل فقط درس میخونه. یعنی باورت میشه فقط به کنکور فکر میکنه ولی خب میترسم مریض بشه..
اره خیلی بهتر شده. باید در موردش بنویسم.
مهتاب جون.خوش به حال غزل مطمئنم از درس خوندن واقعا لذت میبره.
سفر هم ایشالا بعد کنکور تازه تو عید خیلی همه جا شلوغه اصفهانم که ابو باز می کنن و باید بمونید استفاده کنید.
اره عزیزم چون هدفش مشخصه لذت هم میبره.
در واقع چند سال هست که ما فقط تو بهار ابی تو رود خونه میبینیم.
راستش برای من اینطور به نظر میاد که تو خیلی زیادی برای غزل مادری می کنی و اون هم فکر می کنه تو دوست داری همه اش بهش امر و نهی کنی و خوب بچه ها مخصوصن توی سن بلوغ متنفرن که یکی براشون آقابالاسری کنه. یعنی من می تونم حدس بزنم که حتی اگر بدونه تو داری درست میگی هم بخاطر لجبازی با خودش یا تو اون کار رو انجام نمیده.
به نظر من اگر می بینی این روش جواب نمیده استراتژی ات رو عوض کن. باهاش از در دوستی وارد بشو... واقعن مثل یه دوست... نه مثل مادر و دختر... ببین واقعن اگر همسن اون بودی و دوستی مثل غزل داشتی چطور باهاش برخورد می کردی و همون کار رو بکن... نه شلختگی هاش رو جمع کن و نه مرتب بهش بگو که نگران سلامتی اش هستی... بجاش کمی باهاش راجع به دغدغه های کنکور و رقابت و فشارهای این مرحله درد و دل کن! من مطمئنم این روش جواب میده مهتاب، به امتحانش می ارزه...
در ضمن یک نکته ی دیگه ای که به نظر من اشتباه هست اینه که تو توی ناخودآگاهت اون رفتارهایی از رضا یا خانواده ی رضا رو که نمی پسندی توی بچه ها جستجو می کنی و دقیقن از همون بخش توی اونها هم توی ذهن خودت اعلام بیزاری می کنی... یه جورایی شرطی رفتار می کنی نسبت به بچه ها و انتخابی... یک نوجوان این رو خیلی خوب متوجه میشه...
چند وقت پیش یک کتاب راجع به نوجوانان و طرز برخورد باهاشون می خواندم به نام: پنج زبان عشق نوجوانان از سری کتابهای گری چاپمن... یه نظرم فوق العاده اومد... خیلی از چیزهایی رو هم که گفتم توی این کتاب دیده بودم و الان که این پستت رو خواندم برام تداعی شد... کتاب خوبیه به نظرم و خیلی کاربردی چون من خودم خیلی از نکاتش رو می دیدم واقعن وقتی نوجوان بودم همینطوری فکر می کردم... برای همین خیلی توی ذهنم مونده مهتاب... تو هم اگه دوست داشتی یه نگاهی بهش بنداز، شاید از اینجور نکات مشترک و حرف دل توش پیدا کردی...
عسل جان اول از همه بی نهایت ازت ممنونم، چون همیشه برام خیلی وقت میذاری وراهنمایی میکنی. واقعا این دنیای وبلاگ نویسی چقدر به من کمک میکنه.
در مورد این که دوست غزل باشم. واقعا من باهاش دوستم. یعنی غزل تمام اسرار و رازهای خودش و دوستانش رو به من میگه و خودش میگه همیشه هر وقت میرم مدرسه ش ، دوستانش بهش میگن خوشبحالت ، چقدر مامانت خوش اخلاقه و انگار خواهرته نه مادرت.( حالا تعریف از خو د شد)
ولی در عین حال بگم که گاهی بی نهایت باهام لجبازی میکنه، یعنی نمیدونم چرا این کارو میکنه؟
از من خیلی توقع داره، یعنی بهم میگه: مامان کمدمو مرتب کن. یا هر خواسته ای حتی از پدرش داره میگه تو برام انجام بده. حالا شاید همه ی بچه ها اینطوری هستن ومن زیادی دلم میخواد اون مستقل باشه.
این که تو رفتارهاشون دنبال شباهتها میگردم ، رو قبول دارم. خودم سعی میکنم که به نکات مثبت این رفتارها فکر کنم ولی گاهی سخته.. انگار تو درون منم یه نیرویی هست که وادارم میکنه مقاومت نشون بدم.
این کتاب رو سعی میکنم بخونم.. بازم مرسی عزیزم
تحریم سفر هم برای غزل هستیم. تا کنکور نده که نمیشه جایی رفت.
مهتاب خانم والا خوش به حال غزل
من اصلا نمی تونم تمرکز کنم واسه درس...حوصله هم ندارم....از بس نخوندم نمره ی خوب گرفتم فکر میکنم کنکورم اینجوریه در حالی که خودمم میدونم باید بخونم!!
البته نه به بی نمکی من نه به شوری غزل
باورتون میشه صفحه تون و که باز کردم می خواستم در مورد غزل بپرسم ؟! :) می خواستم بپرسم این اردویی که میره چیه؟مال چه موسسه ایه؟
ولی از یه طرف دیگه مهتاب خانم حالا شما این چند ماه باقی مونده رو تحمل کنید...خود من با وجود اینکه خیلی کم درس می خونم ولی خب انتظار دارم مامانم بهم برسه....وقتی درس می خونم چیزی نمیاره بخورم بیشتر دلم میگیره!مثلا مامان من ۲۱ خرداد می خواد بره حج چند روز قبل از کنکور من برگرده!میبینید تروخدا؟!!! من حق ندارم عصبی بشم؟!...یعنی کنکور من اصلا واسه هیچکس مهم نیست ولی انتظار دارن با این اوضاع حقوق تهران هم قبول شم!!نه ارامش دارم نه اعصاب نه حوصله نه تمرکز.......خوش به حال غزل.....
بهش سخت نگیرید ایشالا رشته ای که دلش می خواد قبول بشه....ولی این که در مورد وضعیت جسمانیش گفتید واقعا بهتون حق میدم....من ۵۰ و خرده ایم تازه جز ادم های لاغرم!واقعا فکر کنم با این اوضاع به خودش صدمه میزنه....مواظبش باشید :)
صبور هم باشید :) ما دهه هفتادی ها به خدا هیچکدوم اعصاب نداریم و همه از دم پرخاشگریم!! :)))))
عزیزم، ما پدر ومادرها هم خیلی اشتباه میکنیم. ما هم که بدون خطا نیستیم ومتاسفانه فکر میکنیم چون والد هستیم فکرمون هم درسته..
عزیزم غزل رو تو اردوی گزینه ی دو ثبت نام میکنم. با هزینه 450 هزار از 26 اسفند تا 12 فروردین. روز اول فرودین هم تعطیله.همراه با پذیرایی وناهار و مشاور ومدرس رفع اشکال. موسسات دیگه هم هست با قیمتهای مختلف. مدارس دولتی هم در هر ناحیه ای یک دو تا مدرسه رو به عنوان پایگاه انتخاب میکنن وقیمتش خیلی کمتره..
کاش با مامانت صحبت میکردی سفر حجش رو عقب مینداخت.
بهر حال امیدوارم قبول بشی دانشگاه تهران و رشته ی حقوق..
وای مهتاب من یه نظر بلندبالا گذاشتم نیومد؟
نه عزیزم
چیزی نرسیده
راستش من هم تفهمیدم چرا از درس خوندن زیاد غزل ناراحتی؟غزل بچه نیست که تو بابت نخوردن و نخوابیدنش نگران باشی...سال کنکور خیلی خیلی سال مهمیه و اصلا و ابدا نباید کار به کارش داشته باشی...
تو این سن و سال بخاطر سطح هورمونها و فشار روحی ناشی از کنکور و غیره اکثرا بچه ها پرخاشگرند...اکثرا تو این سن شلخته هم هستند...
منم برای کنکور تو یه طبقه دیگه درس میخوندم و تو اون طبقه شتر با بارش گم میشد...پر از کتاب و کاغذ و آشغال خوراکی و ...به مامانم هم اصلا اجازه نمیدادم وارد بشه چه برسه بخواد جمع و جور کنه...هرچند وقت یکبار خودم وسائلم رو جمع میکردم و مامانم میومد جارو و گردگیری میکرد...با اینکه همشه آدم منظمی بودم و از شلختگی بدم میومد ولی اون سال واقعا همه فکر و ذکرم فقط درس بود...
درضمن با این حرف(یا بنظرم بیشتر شعار) که "کنکور همه زندگی نیست" اصلا موافق نیستم...بخصوص برای دخترها اونم در ایران...کنکور خیلی خیلی مهمه و یه دختر تو ایران اگر پدرش سرمایه دار نباشه و یا خودش هنر خاصی نداشته باشه فقط از راه گرفتن مدرک تحصیلی میتونه وارد اجتماع باشه و تاحدی استقلال بدست بیاره...
برای همین بنظرم نه تنها بهش از این حرفها نزن بلکه تشویقش کن که حتما باید قبول بشه...کاری هم به کار نحوه درس خوندنش نداشته باش فقط بهش بگو هرکاری داشت بهت بگه...امسال سال خیلی حساسیه براش...
فکر کنم همه حق رو به غزل دادن.. منم برام مهمه که قبول بشه واتفاقا اصلا هم دوس ندارم این پروسه دوباره تکرار بشه..
ولی چیزی که هست دلم میخواد بعضی چیزا رو بفهمه..
مدرسه ای که غزل میره در واقع شاید از دوتا مدرسه درجه یک شهر هست. و اونجا همه ی بچه ها درس میخونن. درسته که رقابت خوبه ولی در عین حال همیشه فکر میکنن از هم دیگه عقب هستن.
اخه از تابستون تا الان به قدری وزن کم کرده وجدیدا گاهی دچار سردرد هم میشه. کاش این چند ماه بگذره ومن خیالم راحت بشه..
چقدر خوبه که شما هستین.
میخواستم بگم ببرش دکتر یادم افتاد پدرش دکتره...خب اگر چیز نگران کننده ای باشه رضا میفهمه و مداواش میکنه...مثل داروی تقویتی یا مولتی ویتامین و از این چیزها...

حالا من برعکس غزل ۲۰کیلو اضافه وزن پیدا کردم تو سال کنکور
مامانم هم خیلی نگرانم بود ولی واقعا اصلا کاری به کارم نداشت...فقط میگفت تو درس بخون و بگو ما چه جوری برات شرایط رو فراهم کنیم...
در هر خال غزل الآن خیلی سنش کمه که بخوای رفتارش رو شکل گرفته و به پای کل شخصیتش بذاری...اون الآن بیشتر بر اثر فعل و انفعالات شیمیایی مغزش رفتار میکنه...بسیاری از این رفتارها طی سالهای آینده تعدیل میشه...مهم اینه این مرحله رو به سلامت بگذرونه و رفتار شما هم ضربه روحی بهش نزنه...
وای که سر همین قرص اهن خوردن چقدر منو دق میده. باید برم بالای سرش تا بخوره.
بعضی بچه ها چاق میشن ولی غزل چون غذا نمیخوره وایراد میگیره وزنش کم میشه.
راستی چه جالب که من و تو وعسل ان لاین هستیم. من الان داشتم برای تو، تو وبلاگ عسل کامنت میذاشتم.
وای چقدر گرون!!!
همین خودم بخونم بهتره :))))))))))))
بهش گفتم میگه دیگه تا سال بعد جا نیست من برم باید همین و حتما برم!
تازه این که خوبه!داداشم پاشو کرده تو یه کفش که این بهار عقد کنن با اون دختری که می خواد!!!
میبینید تروخدا؟
خواستگاری و عقد و عروسی و حج و کوفت و زهرمار! خودم هم که بماند چقدر حال روحیم مساعد و عالیه!
خدا این کنکور و برای من به خیر بگذرونه!یعنی حتی نظافت نمازخونه هم قبول شم میرم!نمیتونم یه سال دیگه هم صبر کنم....ولی خب واقعا همه مدیونن و بیشتر از همه خودم اگه من اون چیزی که می خوام قبول نشم....
اره خیلی گرونه.
ونوس جان دو روز پیش تو مرکز گزینه دو برای غزل رفته بودیم مشاوره. میگفت خیلی از بچه ها از اسفند شروع میکنن به درس خوندن وخیلی هم خوب موفق میشن. اگه برنامه ریزی کنی موفق میشی.
رشته ی حقوق قبولیش سخت هست ولی غیر ممکن نیست.
سعی کن فقط به خودت و اینده ت و ارزوهات فکر کنی و درس بخونی.
الان که دارم نظرها و حواب نظرهارو می خونم باید بگم واقعا خوش به حال غزل.....جدی میگم.....واقعا خوش به حالش....شما هیچی براش کم نذاشتید.....
نمیگم برای من کم گذاشته شده ولی واقعا من و غزل زمین و اسمونیم..... اگه اتاق من به گند هم کشیده بشه مامانم امکان نداره تمیزش کنه!اقا مامان من حتی اگه لباس های کثیف منو که جدا کردم و گوشه ی اتاقمه بهش بگم لطفا وقتی لباس شویی رو روشن کردی اینارم بنداز توش سرم غر میزنه!!
مامانم خیلی نگران منه و کم نمیذاره ولی کلا روشش فرق میکنه....زمین و اسمون اب شما....خودم هم زمین و اسمون باغزل....
هرچند من دیگه به این نوع رفتار عادت کرد م ومثلا اگه مثل شما بهم برسند عصبی میشم :))))
نه عزیزم این خبرا هم نیست. همین الان غزل داره سر من غر میزنه..
غزل درس میخونه چون میدونه همه ازش توقع دارن. من سعی کردم تو دو سال اخر مدرسه ی خوب بذارمش که بعدها افسوس نخورم. هر پدر ومادری در حد خودشون کار میکنن.
مامان تو چون شاغله، حتما دلش میخواد تو شخصا همه ی کارتو انجام بدی وکمک حالش هم باشی.
بهر حال مطمئن باش چقدر ارزو میکنه که تو درس وزندگیت موفق باشی.
خوش به حالت مهتا که غزل نشسته درس می خونه پسر من که همه فوتبال ها رو ببینه و کارای دیگشم انجام بده حالا شب تا صبح می شینه مثلا درس بخونه اطمینان صد در صدم داره که قبول می شه .
می بینی تفاوت دختر و پسرو
من که تا زمان کنکور سکته رو زدم به خدا
اره قبول دارم.
الان پسر اذر هم امسال کنکور داره. در واقع همسن غزله ولی خواهرم میگه خیلی درس بخونه روزی یک ساعته..
ولی خب نمیدونم چطوریه که پسرها اینقر ارامش دارن و خیلی هاشون قبول هم میشن.
ازونجاییکه خیلی تجربه ندارم تو این زمینه نشستم تموم نظراتو خوندم البته با جواباشون منم با کامنت دومی عسل موافقم میدونی من همسن غزل که بودم آرزوم بود مامانم درو باز کنه یه چیزی یا یه خوراکی برام بیاره ولی طفلی از بس مشغولیت داشت هیچ وقت نشد این کارارو بکنه ولی خدا شانس بده به نیکیمون
همه کاری براش کردن ازبردن ورسوندنش به مدرسش که همش غیر انتفاعی بود تا بردن به کتابخونه ودرست کردن لقمه براش و هزار کار دیگه که اینا هیچکودوم برا ما بزرگترا اتفاق نیوفتاد واون همشم طلبکار بود 
به نظرم بهتره تو این موقعیت با غزل کمتر کل کل کنی یه جاهایی باید محکم دندن رو جیگر بذاری به خاطرش وحرفی که عصبی ترش کنه نزنی تا اون کمتر ناراحت بشه بالاخره دیر یا زود اونم می فهمه نگران نباش دیدی مام بالاخره سر عقل اومدیم
بله من با کامنتهای دوستان به این نتیجه رسیدم که پیش بند پذیرایی رو ببندم و فقط براش خوراکی ببرم ولی دیگه حرفی نزنم بخور یا نخور.
میدونی چیه؟ من پسرم و دخترم کاملا با هم متفاوتن. پسرم به شدت شکمو و تنبل و درس نخون . و دخترم درسخون،و کم اشتهاست. ببین باید به اون بگم بخون، به این یکی بگم بخور
شبی که میخواستم کنکور بدم پر استرس ترین شب امتحانیم بود . مادرم اصلا کمکی نکرد که حداقل من یه کم آروم بشم یا یه کم بهم امیدواری بده . اصلا اسمیی از انتحان من نمیاورد کاری هم به کارم نداشت . خیلی خونسرده . احساس میکنم اصلا براش مهم نبود .
اخه هر مادری یه جور خاص فکر میکنه وعمل میکنه..
و در ضمن هر چه زمان پیش میره بچه ها توقعات بیشتری دارن.
مادرت حتما فکر میکرده این جوری بهتره.
خواهر کوچیکه ی من که الان دانشجوی ارشده دقیقاااااا همین طوری بود. اخلاق نداشت. از اون بدتر برادرم بود. من و اون هم زمان کنکور داشتیم. من برای فوق و اون برای لیسانس. اولا تا سال قبلش می گفت من اصلا دانشگاه نمی رم و مطلقا درس نمی خوند. زبونم مودرآورد تا قانعش کنم و قانع نشد. آخرش هم از ترس سربازی شروع کرد به خوندن.
برای کنکور هم که می خوند خیلی سر ماها منت می ذاشت! من چون بابام اجازه نمی داد برم بیرون تو خونه مجبور بودم درس بخونم و تو شلوغی. اما اون می گفت من نمی تونم تو خونه بخونم و می رفت کتابخونه های بیرون. کلی هم غر می زد که اگر محیط خونه ساکت بود تو خونه درس می خوندم. در صورتی که از محیط خونه فراری بود. هر ساعت از شبانه روز که اراده می کرد می اومد خونه با قیافه ی خیلی خیلی بداخلاق که جرات نداشتی باهاش حرف بزنی. وقتی هم می اومد بااااید غذا آماده بود. فرقی هم نمی کرد چه ساعتی. اگر آماده نبود داد و بیداد می کرد که من خسته م و درس خونده م و... بعد هم درها رو می کوبید به هم و می رفت. منم از ترس از قبلش غذا درست می کردم جداگانه برای اون. تازه هر غذایی رو قبول نداشت! از همه غذاها ایراد می گرفت. شب ها هم که می اومد صدای آهنگ رو تا آخر می برد و من دیگه نمی تونستم درس بخونم.
الان همه ی این خاطرات تلخ برام تداعی شد. خیلی خوشحالم که الان تو خونه نیست و داره تو یه شهر دیگه کار می کنه. طفلک مامانم چقدر از دستش کشید تا این قبول شه. منم که دیگه نابود شدم رسما. آخرش هم هردو قبول شدیم. من توی تهران و همون دانشگاه دوره ی لیسانسم و اون تو شهر خودمون... و دردسرهای اخلاق افتضاحش تا چهار سال دوره ی لیسانس روی دوش مامان بیچاره م سنگینی می کرد. مامانم اگر یه لحظه به گذشته فکر کنه می فهمه الان خیلی خیلی خوشبخته.
عزیزم بچه ها خیلی با هم تفاوت دارن. جالب اینه که تو یه خونه وبا یه پدر ومادر بزرگ میشن ولی اینقدر متفاوت رفتار میکنن. برای همین میگم انگار بعضی رفتارها ذاتیه.
نمیگم غزل همیشه بد اخلاقه ولی خب امسال که درس میخونه و تفریح نداره گاهی اوقات رفتارش حوصله ی منو سر میبره. زبونم مو در اورد از بس بهش گفتم قرص اهن بخور تا سردرد نگیری و یا حواسم باشه چی بپزم که دوس داشته باشه.
بهر حال امیدوارم زود تموم بشه و اینم قبول بشه من یه نفس راحت بکشم.
ولی در کل من رفتار دخترم رو به پسرم ترجیح میدم. پسرها که دیگه خون ادمو تو شیشه میکنن.
سلام عزیزم
وقتی پدرش و اقوام شوهرت نمی دونم چه جوری باهات رفتار کردن دخترتون هم در ضمیر ناخودآگاه اش رفته که باید با شما همون طور رفتار کنه
در مورد درسش والله هیچی تو این درس و دانشگاه نیست
من واقعاً می گم جوونیم حروم شد پای این کنکور لعنتی
دختر و تمیزی کدبانو گریش
هزار تا مدرک دکتری هم داشته باشه یکم شلخته باشه اصلن به چشم نمی یاد
از منی که این مسیر رفتم بپرسی به دخترتو ن می گم از زندگیش و جوونیش نهایت استفاده رو ببره
انقدر وسواس نداشته باشه بد اخلاق نباشه
به خودش برسه خوش بگذرونه
هر چی قسمت باشه همون میشه
من دختر خاله هام رتبه های برتر کنکور بودن جز درس خواندن کار دیگه بلد نبودن الان شوهر داریشون صفر
الان خودشون پشیمونن می گن ای کاش چیز های دیگه بلد بودیم
مهتاب جون خیلی مادر مهربونی هستی بعضی وقت ها جزبه هم نیاز
اذین جون کاملا درکم کردی..
وای دختر من هیچ کاری بلد نیست. حتی مادر شوهرمم تشویقش میکنه ومیگه این باید الان فقط درس بخونه. یه بار پارسال به غزل گفتم چایی دم کن. بلد نبوده چیکار کنه وخراب کرده بود..
گاهی بهش میگم غزل کاش یه شهر دیگه قبول بشی کمی زندگی یاد بگیری ولی بعد میبینم اونجوری بازم همیشه دلواپسم. ولی در واقع هیچ کاری بلد نیست.حتی الان بلد نیست یک عدد نیم رو درست کنه..
وای مهتاب نمیدونستم یه دختر تو این سن و سال داری.گمون میکردم هم سن و سال خودمی.یه کم بیشتر از خودت بگو آخه پروفایل نداری که بخونم
سایه جان من خیلی هم پیر نیستم
ادرسش تو پیوندهای روزانه هست.
زود ازدواج کردم ولی اگه بخوای زندگیمو بخونی باید وبلاگ قبلیمو بخونی.
مهتاب جون ما یک استاد خانم داشتیم
ایشون دکتری ریاضی بود خودش سر کلاس می یومد به ما می گفت من تا قبل از اینکه شوهر کنم هیچی کار خونه بلد نبودم بعد از اردواج کارم هر شب گریه بود
خودش سر کلاس به ما ها می گفت غذا پختن کارای خونه رو یاد بگیرید مثل من نباشید همش درس خواندم
باور کنید مرد دنبال درس و مدرک دانشگاه نیست
یک زن تر تمیز کد بانو می خواهد همین
همین الان شوهر نصفه نیمه من دو ساعت بعد از کار می یاد خونه فقط کافی یکم خونه بهم ریخته یا غذا بد باشه
اخم هاش می ره تو هم بد اخلاق میشه
من تابستون از دستش کلاس آشپزی رفتم الان به به چه چه می کنه ولی خیلی بهم سخت گذشت الان هم سختمه چون عادت ندارم
مهتاب جون به فکر باش درس خوبه ولی آدم نباید یک بعدی باشه همه چی سر جاش .
من خودم معتقدم مهارتهای زندگی خیلی مهمه. چه دختر وچه پسر باید خیلی چیزا رو یاد بگیرن. ولی خب سعی میکنم بهش الان استرس وارد نکنم. گرچه گاهی اونقدر عصبیم میکنه که خدا میدونه.
خودش گاهی میگه معلممون گفته که در کنار درس همه چیز یاد بگیرن.
ولی چه فایده که مامان برگش دائما تو گوشش میخونه که درس بخون که از همه چیز مهمتره.
من خودم همیشه میگم درس خیلی مهمه چون اولین قدم هست برای استقلال مالیت و این که برای این که بتونی تو این جامعه گلیم خودتو بکشی بیرون ولی باید مهارتهای زندگی رو هم یاد بگیری.
مهتاب بخدا الکی نگرانی...من کامنت آذین رو خوندم ولی بنظرم شلختگی و کدبانو نبودن فامیلشون ربطی به درس خوندن نداره...این همه آدم که ۱۵سالگی شوهر کردن و از اول خونه دار بودن ولی خونه داریشون صفره...در کنارش این همه خانوم تحصیل کرده و شاغل که خونه داریشون بیسته...
انقدر نگران نباش غزل الآن چیزی بلد نیست...بالاخره بعد از قبولی تو کنکور و کم شدن فشار فکریش کم کم لازم میشه چیزهای دیگه هم یاد بگیره....اگر هم ذاتش این باشه که نخواد یاد بگیره و به هیچکاری علاقمند نباشه با درس نخوندن وقت آزاد داشتن هم یاد نمیگیره...کلا الآن بچه ها دیرتر به سن بلوغ فکری میرسن...دیگه مثل قدیما نیست که دختر رو از زیر ده سالگی برای خونه داری آماده کنند...
منم خواهرهام در زمان تحصیل و مجرد بودن دست به سیاه و سفید نمیزدند ولی الآن یه کدبانوی تمام عیارند...نگران نباش به موقعش یاد میگیره...الآن فقط درسش واجبه و البته یادگیری یه سری نکات زندگی که اونم بیشتر وظیفه بزرگترهاست که یاد بدن...وگرنه چایی دم کردن و غذا درست کردن و خونه داری خیلی کار سخت و شاقی نیست...
نازنین جان من الان هیچ کاری به غزل نمیگم ولی فکر کن چقدر ناراحت میشم که باید هی بهش بگم لباس زیرش رو تو حمام خودش بشوره.
فکر میکنم بعضی چیزا رو واقعا خودش باید انجام بده. حتی رضا هم که جانبداری بیجا ازش میکنه اون هفته ازش شاکی بود که تو حمام لباس زیرش رو نشسته رها کرده ورفته..حالا چون پستم رمز دار نیست نمیتونم کامل بنویسم. ولی واقعا در بعضی موارد واقعا شلخته ست.
گاهی فکر میکنم اگه یه روزی من تو خونه نباشم این بیچاره میشه.
خیلی خصلتهای خوبی داره. مثل این که الان جز به درسش به چیز دیگه فکر نمیکنه و تمام علاقه ش به هدفشه ولی دلم میخواد کمی هم ارامش داشته باشه و به نظرم بعضی چیزا اصلا نیازی به گفتن نداره. این که حداقل نظافت شخصیشو رعایت کنه.
البته نمیدونم بچه های این دوره انگار خیلی مثل هم هستن.چون مادر دوست غزل هم از دخترش شکایت میکرد و میگفت دخترش همینطوره..
خطاب به نازنین جون
عزیزم من نگفتم دختر خاله هام شلخته اند ماشالله الان همه تن حریف شدن هم خانم بیرونن هم خانم خونه
زبان زد عام خاص اند
گفتم پشیمونن که چرا زود تر عادت نداشتند
فکر کنم زیادی اغراق کردم شوهرداریشون صفر الان حرف مو پس می گیرم
اذین جون هرکسی با توجه به دید خودش قضاوت میکنه. نازنین میگه شاید غزل هم بعدا یاد بگیره و تو میگی شاید دیر یاد بگیره..
بهر حال بنده بعد از کنکور تصمیم دارم از غزل کد بانو بسازم.
سلام مهتاب جون
اول ببخشید همه فن حریف
آفرین مهتاب جون
الان که نه سختشه بگذار حواسش به درسش باشه
من کلی گفتم
سلام عزیزم
من خوشحال میشم نظرات همه تون رو بدونم. چون هر کدوم از یه دید نگاه میکنید.
مرسی
عزیزم اون الان استرس داره. شاید به خاطر اونه که نامنظم و شلخته است پس یه کم بیشتر درکش کن بذار کنکورشو که داد بعد به حسابش برس
منم دقیقا همین تصمیم رو دارم. بعد کنکور چنان کدبانویی ازش بسازم. تو قصه ها بنویسن
من فکر میکنم بچه ها راست میگن کاری به کارش نداشته باش. الان عصبی هستش. به اندازه کافی استرس داره و اینو بدون که بیشتر استرسش هم ماله حرفهای پدرشه که میدونه اگه قبول نشه چماق میشه و میکوبه به سرش این خودش باعث میشه که بخواد خیلی بخونه.
اون خوراکی هایی که دوست داره رو بهش زیاد بده.
اگه کباب دوست داره بهش کباب زیاد بده چون میگن برای امتحان خیلی خوبه من سال کنکورم مامانم همش بهم کباب میداد.
خودت رو ناراحت نکن این روزها هم میگذره.
تصمیم گرفتم همین کارو انجام بدم.
چون میدونم اگه خدای نکرده قبول بشه خودم بیشتر از هرکسی ناراحت میشم..تا زمانی که میگفتن غول کنکور باورم نمیشد. حالا که تو شرایطش قرار گرفتیم واقعا میدونم چه مرحله ی سختیه!!!!
مهتاب جان همونطور که بچه های دیگه هم گفتن به دخترت فشار نیار
این مدت بیشتر درکش کن
اون به حد کافی تحت فشار هست
برای غذا خوردن هم بهش غر نزن... دوستانه باهاش رفتار کن شده نازش رو بکش
دوره خیلی سختی داره
شاید الان شلخته باشه ولی فکر نکن تو اینده هم اینطور میمونه... الان با بودن تو خیالش راحته
من خودم وقتی مجرد بودم اتاقم چیزی بود در حد دخترت
بنده خدا مامانم عین تو حرص میخورد که چقدر شلخته ام
از دو سه روز پیش تا حالا که این پست رو گذاشتم به این فکر میکنم چون خودم چنین مرحله ای رو تو زندگیم نداشتم شاید نمیتونم اونطور که باید غزل رو درک کنم.

شلختگیش که خیلیه ولی چون انگار خیلی ها همنیطورن باید صبور باشم وتحمل کنم
یه بار برای خواهرم تعریف میکردم که غزل شلخته س، بعد خواهرم گفت پسرها بدترن ویه چیزایی گفت که به دخترم راضی شدم. حالا شاید یه بار بنویسم که شلختگی پسرا چطوریه؟ چون خیلی خنده دار و همینطور حال بهم زنه
مهتا جان لطفا کتاب رازهایی درباره مردان نوشته باربارا دی آنجلیس رو بخون خواهش میکنم عزیزم
عزیزم باورت میشه تا حالا از دوستانم خیلی شنیدم که این کتاب رو بخونم ولی هنوز نخوندم.
ولی مطمئن شدم یه چیزی هست که دیگران به من میگن این کتاب رو بخونم. یه بار جایی خوندم اگه دو نفر به شما پیشنهاد خوندن کتابی رو بدن یعنی این که کائنات میخواد چیزی رو به شما یاد بده که قبلا نمیدونستین. مطمئن باش میرم میخونمش.
سلام مهتاب عزیز
)
پسرت رو هم ثبت نام کن
تو رو خدا اصلا به دخترت بکن نکن نگو
دخترت تو سن حساسیه و کنکور هم حساسترش کرده
فقط و فقط بهش بگو من همه جوره پشتت هستم
غذا و قرص آهن رو هم فقط ببر و بذار هر وقت دوست داشت بخوره
ببین شیدا هم که همه کاراش رو نظم و برنامه هست شلخته بوده(با اجازه شیدا خانوم
این جمله ات که کنکور همه زندگی نیست کاملا درسته ولی الان تاثیر مخرب داره
الان فقط بگو هدف تو خیلی ارزشمنده و هر طور صلاح میدونی برای رسیدن بهش تلاش کن و من هم هر کمکی بتونم میکنم
و اما پروژه تابستونت !!! موفق باشی عزیزم
عزیزم بعد این حرفامو نوشتم سعی کردم به خودم مسلط باشم و بهر حال رفتارمو باهاش بهتر کنم..
قبول دارم که کنکور نقش مهمی تو اینده ش داره. فقط امیدوارم از این همه زحمت نتیجه ی عالی بگیره که خستگی منم در بره.
اره باید برای پسرم هم برنامه بذارم.
من که آجیلی عید نمیخرم:)
منم احتمالا نمیخرم ولی خودم دلم میخواد اجیل بخورم