برای ستاره

امروز خیلی بهم شوک وارد شد وقتی دیدم پروانه تو وبلاگش نوشته که مادر ستاره فوت شده.. هنوز هم باورم نمیشه!!!!

ستاره عزیزم نمیدونم چی باید بگم و چی بنویسم؟ همینقدر میدونم که تو این دنیا مادرت برات خیلی عزیز بود و غم از دست دادنش خیلی خیلی برات سخته، فقط تنها چیزی که میتونم بگم اینه که آرزو میکنم خداوند بهت صبر و آرامش بده و بتونی این درد رو تحمل کنی ..

از این پس مادرت را ببین

 که در آنسوی مرزهای شب..

 از نگاه یکی ستاره با تو سخن میگوید

از سرزمینی بی دیوار و بی انتها

و  بیدار شده در آغوش نور و روشنایی....



پی نوشت: برای تسلای دل ستاره، روح مادرش را به خواندن فاتحه ای شاد کنیم...

نظرات 38 + ارسال نظر
پروانه 10 بهمن 1391 ساعت 20:05

وای مهتاب....وقتی ازش پرسیدم میگفت دیدی چه مصیبتی سرم امد...بمیرم براش...خیلی سخته...

پروانه باور کن هنوز باورم نمیشه؟
تو ذهنم دارم دائم روز نوشتهایی که از خونه ی مامانش مینوشت رو زیر و رو میکنم. میدونستم مادرش مریضی داره ولی جدیدا در موردش دیگه حرفی نمیزد..

پروانه 10 بهمن 1391 ساعت 20:08

خیلی تنها شد مهتاب...خیلی خیلی تنها شد...


امیدوارم خداوند بهش صبر بده

Golbarg 10 بهمن 1391 ساعت 20:42

akheeeeey. kheili narahat shodam barash. roohe madaresh shad bashe. omidvaram khoda behesh sabr o aramesh bede.

رابطه ش با مادرش خیلی گرم وصمیمانه بود. امیدوارم بتونه این غم رو پشت سر بذاره.

نازنین 10 بهمن 1391 ساعت 21:01 http://myprivatelife.blogsky.com

واب مهتاب اصلا باورم نمیشه...شما مطمئنید؟
وای تنم یخ کرد...یاد پستهاش راجع به خونه مامانش و عشقی که بهم داشتن میفتم...تازه اسباب کشی کرده بود که نزدیک مامانش باشه

باورم نمیشه...خدا بهش صبر بده...گریه ام گرفته

نازنین باورت میشه دو ساعته اینجا دارم تو نت میچرخم ومیبینم ستاره از کی نرفته تو وبلاگ دوستانش وکامنت نذاشته.. کاش اشتباه بود.
پروانه گفت با خودش تلفنی حرف زده..منم گریه م گرفته. خیلی تنها شد. ما که از اول تو داستان زندگیش بودیم میفهمیم چقدر الان تو این دنیا تنها شده. امیدوارم خداوند مرهم دلش باشه.

نازنین 10 بهمن 1391 ساعت 21:09 http://myprivatelife.blogsky.com

من متوجه شدم که یه مدت نبود...فکر کنم حدود هفته...ولی فکر نمیکردم دوباره حال مامانش بد شده باشه...گفتم شاید حوصله کامنت گذاشتن نداره...اصلا باورم نمیشه...آخه تو این شرایط زندگیش که انقدر هم به مادرش احتیاج داشت
چقدر هم مامانش رو دوست داشت

پروانه گفت مامانش چند روز بیمارستان بوده و پریشب به رحمت خدا رفته..
واقعا ما حکمت این اتفاقات رو نمیفهمیم. یادمه میگفت تو این دنیا دو نفر بدون هیچ توقعی دوستش دارن. مادرش ودخترش. امیدوارم روح مادرش در ارامش باشه وستاره هم بتونه با این غم و درد کنار بیاد.

نازنین 10 بهمن 1391 ساعت 21:12 http://myprivatelife.blogsky.com

راستی مهتاب برای پست قبلی تو که کامنت گذاشته...مال جمعه بعد از ظهره...احتمالا یکدفعه ای این اتفاق افتاده...

عزیزم پریشب مادرش فوت کرده.. من اومدم ببینم روزی که تو پست گذاشتی برات کامنت گذاشته که دیدم نذاشته. چون همیشه هروقت آپ میکردی میمود بهت سر میزد.

نازنین 10 بهمن 1391 ساعت 21:16 http://myprivatelife.blogsky.com

نه برای من نذاشته...پریشب یعنی یکشنبه...
خدا بیامرزتش و به همه بچه هاش صبر بده...کاش میشد کنار ستاره باشیم...
خیلی ناراحت شدم...همینجور اشکم داره میاد

اخه مادرش اینطور که معلوم بود سنی هم نداشت... ستاره هنوز برادر مجرد تو خونه داره. ... خدا بهشون صبر بده و روح مادرش رو قرین رحمت کنه.

پروانه 10 بهمن 1391 ساعت 21:38

الان دوباره از ستاره پرسیدم که مطمئن بشم...خودشم میگه من باورم نمیشه هنوز...
امروز سوم مادرش بود...
خیلی دیر فهمیدیم...بمیرم برای دلش...

پروانه از غروب که فهمیدم به این فکر میکنم که گاهی؛ چقدر زود دیر میشود.. وقتی که دیگه دستمون از عزیزانمون برای همیشه کوتاه میشه.

پروانه 10 بهمن 1391 ساعت 22:04

آخ مهتاب..منم دردم همینه...


تو این دنیا جز خداوند هیچ چیزی پایدار نیست.

حوا 10 بهمن 1391 ساعت 23:00 http://taranekhane.persianblog.ir

وقتی مطمین شدم کدام ستاره را می گویی اشکهایم بی محابا جاری شدند

شاهدونه 10 بهمن 1391 ساعت 23:03

یا امام حسین دلم براش کباب شد خیلی مادرشو دوست داشت اشک منم دراومد

اره خیلی خیلی دوسش داشت. تمام لحظات تنهاییشو خونه ی مادرش پر میکرد

عسل 10 بهمن 1391 ساعت 23:35 http://beyondborders.blogsky.com

یعنی چی آخه؟ مامان ستاره بیمار بود؟ من نمی دونستم...
همینطوری یه دفعه ای آخه؟!!!!
شوکه شدم.
ستاره جان تسلیت میگم بهت عزیزم. ما رو در غم خودت شریک بدون عزیزم...
خدا خواهر و برادرها و دخترت گلت رو برات نگه داره.

عزیزم مادر ستاره از چند سال پیش بیمار بود، البته من کامل نمیدونم ولی یادمه که مثلا یکی دو بار بیمارستان بستری شده بود واونا پی گیر درمانش بودن. ظاهرا این دفعه هم میره بیمارستان ولی دیگه بر گشتی در کار نبوده..
خدا به ستاره صبر بده..

الهه(نامه های بدون امضاء) 11 بهمن 1391 ساعت 00:33

سلام عزیزم
منم الان اومدم بهتون سر بزنم خبر رو خوندم...خیلی ناراحت شدم خیلی....کاش میشد کنارش بود و براش کاری کرد
خدا روح مادرش رو رحمت کنه و بهترین جایگاه های بهشت جای بده و به ستاره و خواهر برادرهاش صبر بده
متاسف شدم

سلام عزیزم
منم خیلی دلم میخواست کنارش بودم.
الهی آمین

مهتاب سادات 11 بهمن 1391 ساعت 01:07

وای وای من باورم نمیشه بچه ها
وای خدا
خیلی سخته مادر نداشتن اونم کسی مث ستاره که اینهمه تنها بود وای خدا اشکم در اومد
واسه منم از سوم بهمن دیگه نظر نذاشته فک کنم
خدا بهش صبر بده فقط
باورم نمیشه
اصن باورم نمیشه نزدیکه عید هم هست دیگه سختترم میشه

اره ، ستاره مادرشو خیلی دوس داشت. پناهش مادرش بود.

نفس 11 بهمن 1391 ساعت 01:26 http://nazfd67.persianblog.ir

مهتاب...من اصلا باورم نمیشه...چه شبی هم فهمیدم این خبر رو...خیلی حال خودم خوب بود به خاطر فردا ....
بدنم یخ کرده...گریه ام بند نمیاد...اصلا باورم نمیشه مهتاب...ستاره همیشه خندون من...وای خدا این دیگه چه مصیبتی بود آخه
دلم می خواد برم بغلش کنم مهتاب
خدای من

متاسفم عزیزم
میدونی نفس جان، منم خودم خیلی خیلی شوکه شدم.. انگار نمیخواستم باور کنم

آرام 11 بهمن 1391 ساعت 07:50

وای مهتاب
چرا اینجور شد آخه یهویی؟
خدا رحتمش کنه و به بچه هاش صبر بده .
تا شب مرتب براش می خونم.

خدا رفتگان همه ی ما رو بیامرزه

لوسیمی 11 بهمن 1391 ساعت 08:29 http://iraniha1391.blogfa.com

خدایاااااااااااااااااااااا اصلا باورم نمیشه

روحشون شاد


آمین

شوریده 11 بهمن 1391 ساعت 10:18 http://shorideh07.blogfa.com

سلام
من نمی دونم کی رو می گید شاید هم بهش سر زده باشم ولی الان نمی دونم دقیقا کی رو می گی اگه اسم وبشو می گفتی می شناختمش ولی واقعا ضایعه سختیه خیلی سخت خدا بهش صبر بده

عزیزم وبش تو لینکدونیم هست.. قبلا یه وبلاگ دیگه داشت. در ضمن روی اسمش کلیک کنی میری تو وبلاگش. گرچه دیگه نمینویسه..

لیلین 11 بهمن 1391 ساعت 11:52 http://lilien.blogsky.com

خدا رحمتش کنه خیلی سخته خیلی تنها میشه با یه بچه کوچیک و بدون شوهر. خدا بهش کمک کنه.

ستاره هنوز بعد سالها غم از دست دادن پدرش رو داشت. نمیدونست که به زودی مادرش رو هم از دست میده. امیدوارم خدا بهش کمک کنه.

خدا کمکش کنه
روحش شاد
بمیرم واسه دلش

کیمیا 11 بهمن 1391 ساعت 15:08

دوست خوبم. من وبلاگ شما رو نمیخونم و به تبع رمزتون رو هم ندارم.اما در کامنتهای وبلاگ صیغه ای رها شده دیدم که شما رمزتون رو براشون گداشتین و ایشون ظاهرا عمومی کردن.خواستم در جریان باشین.

ممنون عزیزم که خبر دادین. بله متاسفانه رفتم دیدم کامنتم عمومی شده. ظاهرا باید رمزمو دوباره عوض کنم.

سایه 11 بهمن 1391 ساعت 16:10

چه سخته از دست دادن مادر خدا خودش صبر بده

آمین

ونوس 11 بهمن 1391 ساعت 16:25

تسلیت میگم

حوا 11 بهمن 1391 ساعت 16:49

ممنونم که بهم سر زدی. از دیشب منم دلم پیش ستارست.خدا بهش ارامش بده.
با اجازه لینکت می کنم

خواهش میکنم. نوشته هاتو دوست داشتم..
ممنون عزیزم

حوا 11 بهمن 1391 ساعت 22:16

ممنونم که خوندیم واقعا نوشتن داره به ذهنم نظم میده و چیزهایی رو که سالها دفن کرده بودم میریزه بیرون و ارومم می کنه اگه امکانش هست رمزتو برام بزار تا منم بتونم بیشتر باهات اشنا بشم

بله دقیقا نوشتن به ذهن نظم میده. رمز رو براتون فرستادم

یلدووک 12 بهمن 1391 ساعت 08:43

سلام مهتا جان
هیچ شناختی نسبت به ستاره جون ندارم
تا حالا وبش نرفتم
ولی واقعا ناراحت شدم داغ عزیزان دیدن درناکه
خدا بهش صبر بده خدایا صبر

سلام عزیزم
بله ، خیلی سخته ، مخصوصا وقتی که اون ادم عزیزترین باشه.

elham 12 بهمن 1391 ساعت 22:44 http://www.enekaseab.blogsky.com

سلام مهتاب جون.ممنون که ÷یشم میای...خبر فوت مادر ستاره جون شکه ام کرد.واقعا نمیدونم چی بگم.مهتاب دلم برای مامانم تنگ شد...این شعری که آخر ÷ستت راجع به مادر گذاشتی حالمو خیلی بد گرد:((خدایا .......خدا به ستاره جون صبر بده.خیلی سخته...دلم شور افتاد...من توان تحمل این جور مصیبتا رو ندارم...

سلام عزیزم
خدا مادرتو برات حفظ کنه.. همه ی ما خیلی شوکه شدیم. خدا به ستاره صبر وارامش بده.

هستی 13 بهمن 1391 ساعت 13:31

وای مهتاب جان
الان خوندم بدنم بی حس شد
شوک شدم
اشکهام بند نمیاد
ستاه خیلی تنها شد
خدا بهش صبر بده

خبرش همه ی ما رو شکه کرد، وای به خود ستاره
خداوند خودش بهش آرامش بده..

حوا 13 بهمن 1391 ساعت 19:47 http://taranekhane.persianblog.ir

سلام مهتاب جون کلی از پستاتو خوندم راستی ممنون که بهم سر میزنی.
میتونم رمز اون یکی وبلاگتم داشته باشم البته اگه تصمیم داری که به کسی ندی اصرار نمی کنم با خوندن بعضی پستای همین جا هم کمی اوضاع واحوالت دستم اومده.
و خوشحالم که دوستی مثل تو پیدا کردم.

عزیزم اکثر دوستانم اون وبلاگمو خوندن، رمزشو برات میفرستم.منم از اشنایی با تو خوشحالم.

حوا 13 بهمن 1391 ساعت 20:06 http://taranekhane.persianblog.ir

متاب جان راستی از تو لینکات رفتم گیسوی رها شده را خوندم نوشته بود می تونیم از شما رمز بگیریم خواستم
بینم اگه امکانش هست رمزشو واسه من بزاری

عزیزم گیسوی رها منظورش از مهتاب ، مهتاب ساداته .. همونی که وبلاگ عشق اول زن چندم رو داره؟ مهتاب سادات رو میشناسی؟ تو لینکام اسمش هست.

hanieh 14 بهمن 1391 ساعت 01:02

سلام دوست من

من از خواننده های وبلاگ مهتاب جون هستم

وبلاگ خودم رو به خاطر مزاحممت های یک سری افراد روانی حذف کردم.

اسمم هانیه ست و 30 سالمه.

ممنون میشم اگه منو دوست خودت بدونی و رمز بدی.

شاد باشی.

سلام، خواهش میکنم
براتون رمزو فرستادم

شیدا (گناه من) 14 بهمن 1391 ساعت 12:00

من نمی شناختمش ولی خدا مادرش رو رحمت کنه
خیلی سخته

بله خیلی سخته..
چون ستاره به مادرش خیلی وابسته بود..مطمئنا فوت مادرش هنوز براش غیر قابل باوره

بارونی 14 بهمن 1391 ساعت 12:32 http://zendegiyeman12.blogfa.com/

خدارحمتش کنه. تا خبر رو خوندم یاد بعد ناهارا خونه مادرش خوابیدن کنار بخاری که همیشه تعریف میکرد افتادم. خدا صبرش بده. خیلی سخته.

اره عزیزم، منم اون پست یادمه، یا وقتی میگفت مامانم زنگ زده گفته فسنجون داریم بیا..
خدا خودش، جای خالی مادرش رو با عشق خودش پر کنه.

حوا 15 بهمن 1391 ساعت 03:15

ساعت حدودسه پس از نیمه شب است و من که عادت به شب بیداری ندارم تمام پستهای مربوط به گذشته ات را خواندم و عجبا که چه حس غریبی به من دست داد.
حس کردم من و تو میوه یک درختیم!!!البته با زندگیهای کلا متفاوت اما شالوده یکی بود وقتی در توضیحات تصویری را که از خودت می شناسی به قضاوت نشسته بودی.
شاید تاثیر همان کودکیهاست که من هم خیلی به ان اعتقاد دارم.
وای مهتاب خیلی دوستت داشتم انگار خودم را.

ممنون که وقت گذاشتی وخوندی،
من هم وتی دیروز در مورد کتاب خوندنت نوشته بودی یاد خودم افتادم، اون اشتیاق عجیبی به خوندن ، منو به سالهای گذشته برگردوند..
منم معتقدم که کودکی خیلی خیلی مهمه، حتی وقتی که فکر میکنیم چیزی به یاد نداریم تو ذهن ناخوداگاهمون تاثیر داشته..
ممنون از محبتت عزیزم.

تارا 15 بهمن 1391 ساعت 11:30

حالت خوبه مهتاب جان؟ چرا نمی نویسی؟ نگرانتم.

باورت میشه من الان، یعنی دقیقا همین الان وبلاگ تو بودم. خوبم عزیزم، من عادت به روزانه نویسی ندارم، اگه بخوام بنویسم بیشتر یا خاطره ست ویا افکارم. در مورد خاطرات که دلم میخواد چیزایی بنویسم که هرکسی بخونه لبخند بزنه، که الان بخاطر ستاره نمینویسم..
ممنون که همیشه بهم سر میزنی.

سلام مهتاب خوبی؟
کجایی؟چه خبرا؟؟
خوش میگدره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام عزیزم
همین دور واطرافم عزیزم
ممنون.. تو خوبی ؟ استرس امتحانات تموم شد؟

انشالله همیشه خوب باشی منم خوبم درگیر انتخاب واحدم , آسایش نداره آدم تو این دنیا

خب عزیزم زندگی همینه..
حالا امتحانات درسی داری، بعدها امتحانات دیگه..لطف وشرینی زندگی به همین تلاشه دیگه..

آره قربونش برم ایرانی دائما در حال ِ امتحان دادن ِ

ولی هیچ امتحانی رانندگی نمیشه

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.