وخدایی که در این نزدیکیست....+ برای دوستانم



یه مدتی میشه حال و روز عجیبی دارم، نمیدونم اسمش رو چی بذارم؟ ارامش ، حس غریب؟ یا این که به اینده خوشبینم !!!!

از وقتی که به زندگیم نگاه میکنم تا به الان میبینم چقدر تجارب مختلف رو پشت سر گذاشتم ، چه چیزهای عجیبی دیدم و شنیدم و لمس کردم. چطور با این همه مسائلی که برام پیش اومد تونستم باز بمونم و زندگی کنم و امیدمو از دست ندم.

تو این دنیا همیشه به یک چیز اعتقاد داشتم و اونم این بود که واقعا خداوند هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیذاره، جایی که فکر میکنی تمام طنابها پاره شده ،و تو داری سقوط میکنی دستت رو می گیره.و طوری میگیره که حتی خودت متوجه نمیشی که چطوری نجات پیدا کردی.شاید باید برگردی و نگاه کنی تا بتونی بفهمی، و گرنه تو خیلی وقتا ازشون رد میشی بدون این که متوجه شده باشی!

شبهایی که تنها هستم  و کسی خلوتمو بهم نمیزنه خیلی حس خوبی دارم، وقتی روی تختم میخوابم خیلی ارامش دارم ، بالشم رو طوری قرار میدم که نگاهم رو به پنجره ی باز باشه و خیلی وقتا، ستاره ها رو میبینم که تو اسمون هستن و چقدر این لحظات رو دوس دارم. 

چقدر ارامش دارم و با خدا حرف میزنم. تو قلبم، احساسش میکنم. و فکر میکنم اگه از اول یه زندگی معمولی رو داشتم ، شاید هیچ وقت نمیتونستم چیزایی رو بفهمم که مسیر زندگیمو عوض کرده.

به سالهای پشت سرم نگاه میکنم و این که چون محدودیت داشتم سعی کردم حصارهای دورمو بشکنم و این به من یاد داد اول روی ذهنم کار کنم. کتاب خوندم ، فیلم دیدم ، قصه ی زندگی دیگران رو شنیدم و در موردشون  فکر کردم یاد گرفتم این که برای هرکاری و هر حرفی فکر کنم و سعی کنم قضاوت نکنم. 

خیلی وقتها بود که گریه کردم ، شکستم ، ولی باز هم بلند شدم و طاقت اوردم.

میخوام بگم؛ همه ی ماها تو زندگیمون مشکل و مساله داریم، نمیشه از روی ظاهر دیگران قضاوت کرد و فکر کرد که دیگران خیلی خوشبختن و فقط این ما هستیم که زندگیمون به این شکل میگذره. خیلی وقتها نگاه میکنم و میبینم چقدر اطرافم نعمتهای بیشماری هست که چون هرروز برام تکرار شده نمیبینم و کافیه فقط لحظه ای یکی از اونا رو نداشته باشم و مفهمومش رو بفهمم.

خداوند میتونه برای  من جانشین تمام نداشته هام باشه و اگه به خداوند توکل کنم و خودمو عمیقا بهش بسپارم نه از چیزی میترسم و نه نگران هستم....


تقدیم به همه ی دوستانم:

خدا تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود...تنها کسی است که که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد...با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت..تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر بر میدارد...تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند..وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید.. وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود...و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن!خدا را برایتان آرزو دارم....

نظرات 34 + ارسال نظر
یاسمن 16 شهریور 1391 ساعت 11:54

واقعا همینطوره همه ما به یه نحوی با زندگیمون درگیریم. هیچوقت نمیشه با ظاهر قضاوت کرد.

اگه فکر کنیم که شاید زندگی ما ارزوی خیلی ها باشه کمتر غصه بخوریم...

لیلی 16 شهریور 1391 ساعت 12:14

آفرین به تو که اینطوری فکر میکنی.خیلی مهمه که آدم یاد بگیره که توی هر اتفاقی که براش میفته یک درسی هست که اگر بفهمه وبتونه بهش عمل کنه دیگه مشکلات از پا درش نمیاره.از یک بزرگی شنیدم که وقایع ناخوشایندی که برامون پیش میاد از دو حال خارج نیست یا تنبیه یا مصلحت واگر ما باور داشته باشیم که خدا همیشه خیرمونو میخواد ناراحت نمیشیم.البته منم که دارم اینارو میگم همیشه نمیتونم بهش عمل کنم ولی هروقت یادم نرفته وتونستم اینطور فکرکنم خیلی آرومتر بودم.برات روزهای خوشی ذر زندگی آرزو میکنم چون تو لیاقتشو داری.

ممنون عزیزم
همیشه فکر میکنم چرا به جای غر زدن فکر نمیکنم؟ انچه برام پیش میاد یا بازتاب عمل خودمه یا اینکه باید چیزی ازش یاد بگیرم. در هر صورتی باید معنیشو بفهمم.

لیلی 16 شهریور 1391 ساعت 12:16

راستی یادم رفته بود توی کامنت قبلی ایمیلمو بذارم ببخشید.

مرسی گلم

هاچ زنبور عسل 16 شهریور 1391 ساعت 13:02 http://shm88.blogfa.com

وای مهتاب جون اومدم بیام بهت بگم چرا کم پیدایی دیدم تازه نوشتی

ممنون عزیزم، من همیشه این دور واطرافم

هاچ زنبور عسل 16 شهریور 1391 ساعت 13:04 http://shm88.blogfa.com

واقعا درست میگی هیچ چی جای خدای مهربونمونو نمی گیره بهت غبطه می خورم چه تفکر خوبی داری تو مهتاب جون

مرسی عزیزم

ونوس 16 شهریور 1391 ساعت 14:25

مهتاب خانم عزیز...
چقدر قشنگ بود این پستت...
یه آراشمی ته دلم حس کردم...
فقط براتون آرزو میکنم...
ارزوهای خوب....

ممنون گلم
منم برات ارزوهای قشنگ وشاد میکنم

رهگذر 16 شهریور 1391 ساعت 14:47

خدا رو شکر....

امیدوارم خدا برات بهترینا رو رقم بزنه...

مهصاد 16 شهریور 1391 ساعت 15:31 http://Parakandenevesht.blogfa.com

تو راست میگی...
قوت قلب گرفتم
ممنون از حرفهای قشنگت مهتابم

مهصاد جان خیلی به فکرت بودم
خیلی بهت مدیونم

رها 16 شهریور 1391 ساعت 16:36

و این آرامش رو الان به منم منتقل کردی عزیزم...
غیر از این نیست مهتاب..من ایمان دارم

خوشحالم عزیزم
امیدوارم همیشه دلت مطمئن وقلبت اروم باشه...

مرمر 16 شهریور 1391 ساعت 16:56

واقعاً آفرین مهتاب این درسته
خوش بحالت که به این آرامش قلبی و به این باور رسیدی؛
این جملت رو هم خیلی قبول دارم :
(فکر میکنم اگه از اول یه زندگی معمولی رو داشتم ، شاید هیچ وقت نمیتونستم چیزایی رو بفهمم که مسیر زندگیمو عوض کرده)

ممنون عزیزم
حتما اگه همه چیز بر وفق مرادم بود نه چیزی یاد میگرفتم ونه فکر میکردم...

عسل 16 شهریور 1391 ساعت 17:09 http://beyondborders.blogsky.com

منم موافقم.
مخصوصن با این قسمت که خدا همیشه اون لحظه ای که فکرش رو نمی کنیم به دادمون می رسه و نجاتمون میده.
و یکی هم اینکه هیچوقت نمیشه از روی ظاهر آدمها قضاوت کرد. هر کس یک قصه ای داره و این قصه پر از تلخی و شیرینی ست.
مرسی مهتاب بانو برای این پست زیبا.

عسل جان تو زندگی ما این لحظات وجود داره. لحظاتی که فکر میکردیم از تنهایی وغصه میمیریم وخداوند خیلی عجیب وشگفت انگیز کمکمون کرده، فرشته هایی رو برامون فرستاده که بعدها متوجه میشیم
منم از تو بخاطر همراهی همیشگیت یک دنیا ممنون

نازنین 16 شهریور 1391 ساعت 20:57 http://myprivatelife.blogsky.com

میگن خدا یا آدم رو لب پرتگاه نمیبره و یا اگر ببره بهش پر پرواز میده...
منم خیلی به لطف خدا امید دارم...فقط امیدوارم همونطور که تو گفتی این امیدواری خوش خیالی نباشه

خب میدونی نازنین جان حتی اگه خوشخیالی هم باشه ، خدا یه جور دیگه جوابتو میده. چون خداوند کسی رو نا امید نمیکنه وخلاف وعده هم نمیکنه. من اعتقاد دارم وقتی خدا رو صدا میزنیم خداوند پاسخ میده....

جوجو 16 شهریور 1391 ساعت 21:44

واقعا خدا خیلی وقتا توی همین نزدکی هست....

عزیزم همیشه هست..
چشم دل باز کن که جان بینی
انچه نادیدنی است ان بینی..

سایه 16 شهریور 1391 ساعت 22:35 http://shamimedoost.blogfa.com

کاش هیچ وقت یادمون نره از رگ گردن به ما نزدیک تره... که اگر ی قدم به سمت اش بری به سوی ما هروله کنان می یاد...
ی روز روی ی دیواری ی حدیث قدسی خوندم... دلم لرزید... نوشته بود : خدا می فرماید: بنده من آنگاه که تو به به نماز می ایستی آنچنان مرا میخوانی که انگار هزار خدا داری و من آنچنان به تو گوش میدهم که انگار همین یک بنده را دارم...

نگاه خدا باشد مابقی چیزها را غمی نیست...

ای کاش....
امام علی (ع) میگه:بدان خدایی که کلید گنجهای اسمان وزمین در دست اوست به تو اجازه در خواست از او را داده است واجابت ان را به عهده گرفته است،به تو فرمان داده که از او بخواهی تا عطا فرماید ، درخواست رحمت کنی تا به تو ببخشد وبین تو وخودش کسی را قرار نداده است...

رها 16 شهریور 1391 ساعت 22:36

Golbarg 17 شهریور 1391 ساعت 00:54

Afarin be to ke enghadr fekret baze. motmaenam ke rooz haye behtari dar entezarete va beheshoon miresi.

ممنون عزیزم،
منم واقعا به اینده امید دارم وارزو میکنم برای تو وهمه عزیزان هم بهترینها رقم بخوره.

مهصاد 17 شهریور 1391 ساعت 09:36 http://Parakandenevesht.blogfa.com

مهتاب ...
واقعا ممنون

خواهش میکنم عزیزم

زن متاهل 17 شهریور 1391 ساعت 14:49 http://charand2.blogfa.com

مرسی از دعای خوبت برای دوستان. البته اگر ما در دسته دوستانت قرار داشته باشیم.

اینو از ته دلم میگم که بهترین دوستان زندگیم کسانی بودن که تو این محیط مجازی باهاشون اشنا شدم. همه تون رو واقعا دوس دارم.

تارا 17 شهریور 1391 ساعت 15:02

خیلی قشنگ بود عزیزم... خصوصا اون پاراگراف آخر... مرسی... مرسی... مرسی...

خواهش میکنم
ارزو میکنم خداوند برای همه ی شما بهترین ها رو رقم بزنه.

سارا 17 شهریور 1391 ساعت 16:55 http://mane54.blogfa.com

دقیقا همینطوره اصلا زندگی یعنی همین
مهم اینه که : خدایی هست در این نزدیکی که خیلی هم مهربونه

درسته ساراجان
کاش هر وقت نا امید میشدم یادم می موند که خداوند هست و بهم کمک میکنه.

سپیده 17 شهریور 1391 ساعت 18:31

عزیزم مرسی از دعای قشنگت
خیلی خوشحالم که به این نتیجه رسیدی خدا هوامونو همیشه داره

خواهش میکنم عزیزم
اگه برای ارزویی تلاش کنی واز خدا کمک بخواهی حتما کمکت میکنه ..

آرام 18 شهریور 1391 ساعت 07:58

مهتاب منم مثل تو , تو اوج ناراحتی یاد خدا بهم آرامش میده حالا یه عزیزی مثل تو اینا رو بگه دیگه چه حالی داره.
مرسی دوست خوبم.

ارام جان من هر وقت به گذشته م نگاه میکنم میبینم جایی که عمیقا به خدا توکل کردم برام عالی پیش رفته.مطمئن باش که خدا تو هر شرایطی برای بنده هاش بهترینو میخواد.
خواهش میکنم عزیزم

دوست یکی از دوستان شما 18 شهریور 1391 ساعت 08:49

زیبا بود
راستی من یه چیزی میخواستم در رابطه با غزل بهت بگم وقت نمیشد
راستش من هم وقتی دختر خونه بودم زندگی مزخرفی داشتیم
بابام معتاد بود و وضع مالی فوق العاده بد
تو اون شرایط که میدونستیم پدرم شدیدا مقصره هر وقت که مادرم میومد دهن باز کنه و از حق های نداشته خودش شکایت کنه و نهایتا دعوا میشد ما به مادرم شکایت میکردیم که تو مقصری و نباید دعوا کنی!
میدونستیم که مقصر نیست فقط آرامش خونه رو میخواستیم. به اندازه کافی بدبخت بودیم دیگه تحمل دعوا رو نداشیم
فهمیدی منظورمو؟ غزل قاضی نیست که بیاد بین شما دو تا مجرم رو محاکمه کنه، اون اول زندگی و جوونیشه فقط دلش"زندگی " میخواد. اگه بهت میگه تو مقصری ترجمه اش اینه:
مامان من همه چی رو میفهمم ولی تو رو خدا الان اگه میتونی خودتو بیخیال شو به ما و آیندمون فکر کن

میتونی این کارو بکنی؟
سخته ولی انجامش عجیب به خدا نزدیکت میکنه

به خدا توکل کن

خواهش میکنم
عزیزم در مورد غزل میدونم که اونم دنبال ارامشه ولی خیلی اوقات شده که میبینه ولی درک نمیکنه. مثلا به من میگه تو چرا نمیری ورزش؟ بعد بهش میگم تو که میدونی بابا نمیذاره چرا میپرسی بعد دوباره چند وقت بعد میگه : مامان تو چرا نمیری ورزش؟
واین چیزا ست که ناراحتم میکنه، انگار که یه جورایی مشکل این که درک نمیکنه رو به ارث برده...
عزیزم من خودمو وزندگیمو به خدا سپردم

ونوس 18 شهریور 1391 ساعت 11:05

مهتاب جان من میخوام یه چیزی بگم...
من مطمئنم که غزل درک میکنه ولی یه جورایی خودش نیمخواد درک کنه!!!فهمیدید چی گفتم؟!
منم همسن اونم قشنگ می فهمم الان تو چه وضعیتیه!از یه طرف استرس کنکور داره همه مونو میکشه!از یه طرف دیگه واقعا یکم جو ناراحتی تو خونه همه ی تمرکزمون و میگیره...از یه طرف دیگه تو این سن و سال درایم میبینیم دخترای دیگه چطوری زندگی میکنن و مام دلمون میخواد از اون ارامش داشته باشم!
خلاصه که همه چیز دست به دست هم داده!
مثلا من که تو خونمون خیلی کم دعوا میشه حتی وقتی یه بحثی هم پیش میاد برام مهم نیست مقصر کیه فقط دوست دارم زود تموم شه!
من فکر میکنم غزل خیلی درون گرا باشه و نمیتونه بروز بده احساساتش رو...یه جایی گفتید مثل سنگ می مونه!ولی من بهتون قول میدم تو سن و سال ما امکان نداره دختری بتونه مثل سنگ باشه!الا ن ما پریم از احساسات...فقط شاید نمی تونیم بروزش بدیم.....وقتی این چیزا رو می خونم از شما با خودم میگم وای!مامان من چی بگه!!!تازه من کلی ناسازگارم و همش در حال شیطونی و شلوغی و دعوا!!!
من مطمئنم شاید غزل الان بیشترین تلاشش اینه که کنکور یه دانشگاه خوب یه شهر دیگه قبول شه فقط بره از اون خونه!!چون منم همینجوریم با وجود اینکه گفتم مشکل چندانی هم ندارم تو خونه!
اینو گفتم چون یه جا دیگه هم گفتید انگار این دختر فقط درسش براش مهمه!
پس باید بهش حق داد....
خیلی خوب من غزل و درک می کنم!هیچی اندازه ی تحقیر مارد توسط پدر یه دختر و اذیت نمیکنه!و من مطمئنم که خیلی خیلی زیاد شمارو دوست داره ولی نمی تونه چنان که باید و شاید ابراز کنه....
ببخشید انقدر حرف زدم

اولا که من خیلی خوشحال میشم که نظرتو بهم بگی، چون تو همسن غزل هستی ومطمئنا خیلی خوب میتونی احساسی که غزل داره رو برای من تعریف کنی.
عزیزم اتفاقا خواهر زاده ی خودمم میگه :خاله غزل پر از احساسه ومهربونه ولی شما نمیتونید ببینید.
شاید درسته ومن متوجه نمیشم. غزل برای اینده ش خیلی تلاش میکنه ولی خب گاهی هم منو به شدت ناراحت میکنه، گاهی رفتارایی از خودش بروز میده که منو به طور کل نا امید میکنه، چیزی که برای من بیشتر از درس اهمیت داره اینه که رفتار غزل انسانی باشه. مثلا میبینم که گاهی بچه های تنبل کلاس رو مسخره میکنه واین منو ناراحت میکنه.
بهر حال مرسی که برام حرف زدی عزیزم

لیلین 18 شهریور 1391 ساعت 11:48 http://lilien.blogsky.com

همیشه هست همیشه . منم همیشه حسش میکنم حتی وقتی که خیلی زیاد از دستش عصبانی هستم.
فقط با نوشته ات بغض کردم بخصوص قسمت آبی. امیدوارم همین خدا کمکت کنه.

اره عزیزم، وایکاش ما حتی تو لحظات سخت هم یادمون نره که میتونیم تکیه کنیم واینقدر غصه نخوریم.
عزیزم امیدوارم تک تک لحظات زندگیت سرشار از عشق به خدا باشه...

شیدا 18 شهریور 1391 ساعت 15:52

مهتاب جان عزیزم میخونمت ببخش اگر کامنت نمیذارم
بعد تعطیلی ها هنوز هجم کارم کم نشده و به روال عادی برنگشته
بیشتر شبها از موبایل تو وبقیه بچه ها رو میخونم

شیدا جان من همیشه به یادت هستم
امیدوارم که اوضاع بر وفق مرادت بشه وهمه چیز روبراه بشه.
مرسی همراهمی

نسترن 19 شهریور 1391 ساعت 00:41 http://ghasedakeshadi.persianblog.ir/

و خدایی که در این نزدیکی ست ...

می خونمت عزیزم ولی راستش حرفی که بشه کامنت گذاشت واست ندارم ... با این حال کامنت ونوس در مورد دخترت رو دیدم ... منم باهاش موافقم
ایشالله که همیشه آرامش و عشق تو قلبت داشته باشــــــــــــــی

ممنون عزیزم
نمیدونم خیلی وقتا حس میکنم دخترم چشماشو میبنده یا تو خیلی مواقع یه جهالت خاصی داره..

زی زی 19 شهریور 1391 ساعت 09:59 http://zizi1364.blogfa.com

این پستت رو خیلی دوس داشتم مهتاب جون.ایشالا همیشه از این حس های خوب داشته باشی

مرسی عزیزم
خدا کمکم کنه که بتونم بهش تکیه کنم.ونترسم

واقعا برات خوشحالم که به این دیدگاه رسیدی.

مرسی عزیزم

mehdi 21 شهریور 1391 ساعت 13:23 http://spantman.blogsky.com

پروژه پایانی ارشد من در رابطه با ستاره ها بود برای همین هم وقتی این پستتون و خوندم و دیدم که پنجره ی باز و نگاه کردن به ستاره ها رو به عنوان دلیلی بر تداوم امید در خودتون انتخاب کردید بی اختیار یاد این سخن اسکار وایلد افتادم که می گه:
We are all in the gutter, but some of us are looking at the stars.
نگاه کردن به ستاره ها (امید) آدم و از لجن در میاره

من که واقعا برام ارامش بخشه. البته شاید بخاطر این باشه که من کلا طبیعت رو دوس دارم. وخیلی بهم انرژی میده.

مریم 25 شهریور 1391 ساعت 21:59 http://maryamgham.blogfa.com

سلام عزیزم منم میتونم رمزداشته باشم

سلام، براتون فرستادم

Hopeful 28 شهریور 1391 ساعت 01:38 http://hopeful1988.blogfa.com

خدا مارا بس است و بس.
موزیک وبلاگت منو یاد وبلاگ مجردیم انداخت

میترا 29 شهریور 1391 ساعت 13:55 http://revayatezendegi.blogfa.com/

چقدر خوب نوشتی ...
منم می تونم رمزت رو داشته باشم .

مرسی

ممنون
براتون فرستادم.

میترا 29 شهریور 1391 ساعت 15:42 http://revayatezendegi.blogfa.com/

مرسی مهتاب جان

خواهش میکنم عزیزم

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.